قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

question_answer ترنّــــــــــــــم عشـــــــــــق

question_answer معنی و نکات درس جمال و کمال.درس هفتم.فارسی دهم

 

شرح درس جمال و کمال فارسی دهم

درس هفتم: جمال و کمال

بدان که قرآن مانند است به بهشت جاودان؛ در بهشت از هزار گونه نعمت است و در قرآن از هزار گونه پند و حکمت است.

قلمرو زبانی:

بهشت:فردوس و جنّـت

جاودان: کلمه ی دو تلفّظی .   به معنیِ: پایدار

جمال:زیبایی و نیکویی،خوش صورتی

کمال: کامل بودن و شکوه و هیبت(جمال به زیباییِ ظاهری بر می گرددو و کمال به شکوه و زیباییِ

باطنی)

 

قلمرو ادبی

تشبیه:               قرآن: مشبّه،              مانند:ادات تشبیه           بهشت  :مشبّه به

سجع: نعمت و حکمت  /      

قلمرو فکری

این را بدان که قرآن مثل بهشت جاودان است. در بهشت هزار نوع نعمت وجود دارد و در قرآن هزار نوع پند و حکمت.

 

 

و مَثَلِ قرآن ، َمثَلِ آب است روان؛در آب، حیات تن ها بود و در قرآن حیات دل ها بود.

قلمرو زبانی

حیات: زندگی (حیاط: محوطة خانه)

  

قلمرو ادبی

مَثَلِ قرآن ، َمثَلِ آب است روان: تشبیه.

آب حیاتِ تن ها بوَد و در قرآن حیاتِ دل ها:تشخیص.

حیات:آرایه ی تکرار یا واژه آرایی

قلمرو فکری

و قرآن مانند آب روان است ؛ آب موجب زندگیِ جسم هاست و قرآن، عاملِ زندگی دل ها و روان هاست. 

 

ای دوست! درمان کار خود کن واگر معاملت می کنی، با حق کن.

قلمرو زبانی

 معاملت: معامله،داد و ستد

 

قلمرو ادبی

تلمیح به:تُعزُّ مَن تَشاء و تُذِلُّ مَن تَشا(خداوند هر کس را بخواهد ،عزّت بخشد و هر کس را بخواهد ،خوار می کند.)

قلمرو فکری

ای دوست! برو و  خودت را اصلاح کن واگرمی خواهی  معامله کنی، با خدا معامله کن، 

# بریدن از دنیا مقدّمة ی رسیدن به خداست

 

  و در قرآن، قصّه های بسیار است و لکن قصّه ی یوسف(ع) نیکوترین قصّه هاست.

قلمرو زبانی:

یوسف:نام یکی از پسرانِ یعقوبِ پیامبر. کلمه ی عبری و به معنیِ: او می افزاید.  

نیکوترین: وابسته ی پیشین و صفتِ برترین(عالی)

قلمرو ادبی:آرایه ی تکرار(قصّه)

قلمرو فکری

 ودر قرآن، قصّه های بسیار است امّا قصّة ی  یوسف(ع) ،زیباترینِ قصّه هاست.

 

این قصّه،عجیب ترین قصّه هاست؛ زیرا در میان دو ضد جمع بوَد :هم فُرَقت بود و هم وُصلت؛ هم محنت بوَد ، هم شادی؛ هم راحت بود هم آفت؛ هم وفا بوَد، هم جفا؛ در بدایت بند و چاه بود،در نهایت تخت وگاه بود؛ پس چون در او این چندین اندوه و طَرَب بوَد، در نهاد خود شگفت  و عجب بوَد.

 

قلمرو زبانی

فُرَقت : جدایی ،دوری

 وُصلت:اتصال ،پیوستگی

محنت:اندوه،ناراحتی

جفا: بی وفایی، ستم

بدایت:آغاز ،ابتدا

گاه: تخت شاهی

طَرَب: شادی

  پس چون در او این چندین اندوه و طرب بوَد :‌»در گذشته ،ضمیر شخصی او» جانشین غیر انسان  می شده است. مرجع ضمیر او» قصه است

قلمرو ادبی

سجع: فُرَقت و وُصلت/ راحت و آفت/ وفا و جفا/ جاه و گاه/ هلاک و ملک/طرب و عجب

تضاد: فُرَقت و وُصلت/ محنت و شادی/ راحت و آفت/ وفا و جفا/ بدایت و نهایت/اندوه و طَرَب

جناس ناقص اختلافی: وفا و جفا/چاه و گاه

قلمرو فکری

این داستان،شگفت آور ترین داستان هاست؛ زیرا   دو چیز ضدّ هم را، کنار هم گِرد آورده،    :هم جدایی است هم رسیدن ؛ هم رنج است  ، هم شادی؛  هم آسایش است هم سختی ،  هم وفاداری است هم پیمان شکنی و ستم .  در آغاز، اسارت و در چاه افتادن است و در پایان به تختِ شاهی رسیدن؛   پس چون در این داستان، این گونه و این همه، غم وشادی وجود دارد ،شگفت آور است.  

 

گفته اند نیکو ترین» ،از بهر آن بوَد که یوسف صدّیق وفادار بوَد و یعقوب خود او را به صبر آموزگار بود و زلیخا در عشق و درد او بی قرار بوَد، و اندوه و شادی در این قصّه بسیار بود، و خبر دهنده از او مَلِک جبّار بوَد؛

 

قلمرو زبانی

 بهر: برای،حرف اضافه

صدّیق: بسیار راستگو. صیغه ی مبالغه عربی

مَلِک: پادشاه ،در این جا منظور خداوند است

جبّار: مسلّط ،یکی از صفات خداوند،به معنیِ جبران کننده.صیغه ی مبالغه ی عربی. // بسیار ستمکار نیز،معنی می دهد.

 یعقوب:یکی از پیامبران الهی و فرزندِ اسحاقِ نبی. در لغت :تعقیب کننده.

زلیخا:همسرِ عزیزِمصر،بو تیقار،      در لغت:جای لغزیدن

را» در یعقوب خود او را به صبر آموزگار بود» فکّ اضافه است.

آموزگار و روزگار:دو تلفّظی

قلمرو ادبی

سجع: وفادار  ، آموزگار ، بی قرار ، بسیار ،جبّار ،روزگار 

قلمرو فکری

گفته اند نیکو ترین» ،به این دلیل است  که: یوسف راستگویی  وفادار بود و یعقوب خود به  او  درس صبر می داد و زلیخا در عشق و درد او بی تاب بود، و اندوه و شادی در این قصّه بسیار بود، و کسی که این قصّه را گفته،خداوند صاحب اختیار و جبران کننده می باشد.

 

قصّة حال یوسف را نیکو نه از حُسنِ صورت او گفت، بلکه از حُسن سیرت او گفت؛ زیرا که نیکو خو ، بهتر هزار بار از نیکو رو. نبینی که یوسف را از روی نیکو ،بند و زندان آمد و از خوی نیکو ، امر و فرمان آمد؟

از روی نیکوش حبس و چاه آمد ، واز خوی نیکوش تخت و گاه آمد.

قلمرو زبانی

حسن : زیبایی،نیکویی

صورت:چهره،ظاهر

سیرت: باطن و رفتار

 در :نیکوش:(ش) مضاف الیه می باشد.

قلمرو ادبی

سجع: صورت و سیرت/زندان و فرمان /چاه و گاه

تضاد: صورت و سیرت/

جناس: چاه و گاه

قلمرو فکری

داستان حال یوسف را   نه به خاطر زیباییِ ظاهر او بیان کرد،بلکه به علّت زیبایی باطنِ او گفت؛ زیرا کسی که باطن و سرشتی نیک دارد ،هزار مرتبه بهتر از کسی است که زیبا روست. نمی بینی که روی زیبا، یوسف را به اسارت و زندان افکند و باطنِ زیبا او را به شاهی رساند؟ از زیباییِ ظاهر برایش ،زندان و در چاه افتادن حاصل شد و از سرشتِ پاکش، پادشاهی به دست آورد.

 

پادشاه عالم، خبر که داد در این قصّه ، از حُسن سیرت او داد،نه از حسن صورت او داد، تا اگر نتوانی که صورت خود را چون صورت او گردانی؛ باری، بتوانی که سیرت خود را چون سیرت او گردانی.

قلمرو زبانی: باری: خلاصه، به هر حال. (قید)

قلمرو ادبی:پادشاه عالم:استعاره از خداوند

سیرت و صورت:آرایه ی تکرار

قلمرو فکری

خداوند در این داستان از باطن زیبا و پاکِ یوسف خبر داد نه از ظاهرِ زیبایش،تا اگر نمی توانی ظاهرت را مانندِ او کنی، به هر حال می توانی باطنت را را مانندِ باطن او کنی.

 

آنکه گفتیم سیرتش نیکوترین سیرت ها بود، از بهر آنکه در مقابلة جَفا، وفا کرد و در مقابلة زشتی، آشتی کرد و در مقابلة لئیمی،کریمی کرد.

قلمرو زبانی

لئیمی:پستی، فرو مایگی

کریمی:بزرگواری و بخشندگی

ي» در واژه های لئیمی وکریمی» ،ي» مصدری است.(معنی بودن می دهد.)

قلمرو ادبی

تضاد: لئیمی وکریمی/ جَفا و وفا/

جناس: جَفا و وفا

قلمرو فکری

آنکه گفتیم باطنش، زیباترین باطن بود ،به این علّت بود که در برابرِ ستم وفا کرد و در برابر رفتارِ زشت، آشتی و دوستی نشان داد ودر برابر پستی، بزرگواری  و بخشندگی نشان داد. 

# رفتار بد دیگران را با خوبی جواب داد.

 

برادران یوسف، چون او را زیادت نعمت دیدند، و یعقوب را بدو میل و عنایت دیدند، آهنگ کید و مکر و عداوت کردند تا مگر او را هلاک کنند وعالم از آثار وجود او پاک کنند.تدبیر برادران برخلاف تقدیر رحمان آمد. مَلِک تعالی او را دولت بر دولت زیادت کرد و مملکت و نبوّت ، زیادت بر زیادت کرد ،تا عالمیان بداند که هرگز کید کایدان با خواست خداوند غیب دان برابر نیاید!

 

قلمرو زبانی

 عنایت:توجّه داشتن

 آهنگ:میل،عزم، آهنگ کردن،تصمیم گرفتن

کید :حیله و فریب

 عداوت:دشمنی

تدبیر:چاره اندیشی

مَلِک تعالی:خداوند بلند مرتبه

دولت:حکومت،سعادت، جاه و مقام

کایدان: جمعِ کاید،حیله گران

را در جملة چون او را زیادت نعمت دیدند» رای فک اضافه است.(نعمتِ او)

را در جملةیعقوب را بدو میل و عنایت دیدند » رای فک اضافه است.(میل وعنایتِ یعقوب)

 

قلمرو ادبی

تناسب:یوسف ویعقوب/ کید و مکر

سجع: نعمت، عنایت و عداوت/ هلاک و پاک/

تلمیح: به آیه مکرو ا و مکرالله و الله خیر الماکرین»(آل عمران، آیة54)

( و مکر ورزیدند و خدا نیز مکر ورزید. و خداوند بهترین مکر کنندگان است.)

قلمرو فکری

برادران یوسف، وقتی نعمت فراوان او را دیدند، و میل و توجّهِ یعقوب را به او مشاهده کردند، تصمیم به   مکر و حیله و دشمنی گرفتند تا   او را بکشند . و او را از عالم، نیست و نابود  کنند.چاره اندیشیِ  برادران، برخلافِ تقدیر خداوند بود. خداوندِ بلند مرتبه ،مقامِ او را بسیار بالا برد (به دولت و کرامتش،سال به سال، افزود. ) و  سلطنت و پیامبریِ او را  افزون نمود ، تا اهلِ دنیا،  بدانند که هرگز مکر و فریبِ حیله گران، با اراده و خواست خداوندِ غیب دان، نمی تواند  مقابله کند.  

تفسیر سورة یوسف :احمدبن محمّد بن زید طوسی.دانشمند و مفسّر قرن هفتم.

این تفسیر عارفانه ی سوره ی یوسف را محمد روشن،تصحیح کرده است.

 

حسین حسین زاده بافرانیدبیر دبیرستانِ شهید چمرانِ نایین چهارم آذر 98

کلمات کلیدی: هم ,قلمرو ,یوسف ,قصّه ,قرآن ,وفا ,او را ,در این ,را به ,یوسف را ,این قصّه ,در این قصّه ,از هزار گونه ,را بدو میل ,را زیادت نعمت

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer معنی درسس پرورده ی عشـــــقفارسی یـازدهم.

معنی درس پرورده ی عشق.فارسی یازدهم

 


 

 

 درسِ پرورده ی عشق

ا : وقتی آوازه ی عشقِ مجنون، همچون شهرت زیباییِ لیلی ،در دنیا پیچید.(بیت اوّل و دوّم موقوف المعانی)

2:هر روز بر شهرتِ او افزوده می گشت و در عشق و شیفتگی، کامل تر می سد.

3: بخت و اقبال ،به مجنون پشت کرد و پدرش از درمانِ او نا امید شد.

 4: خویشان و نزدیکان همه سعی کردند که برای درمانِ او چاره ای بیندیشند.

 5: وقتی درمانده شدنِ پدرش را دیدند برای چاره جویی به گفت و گو پرداختند.(به م پرداختند.)

6: پس از چاره جویی، همگی یک صدا گفتند: که این مشکل با زیارتِ کعبه ،حل می شود.

7: کعبه، حاجت و نیازِ همه ی مردم را بر آورده  می کند و قبله گاهِ جهانیان است.(زمینیان و آسمانیان، قبله ای جز کعبه ، ندارند.)

 

8: هنگامی که زمانِ زیارت حج شد، پدرِمجنون دست به کار شد، شتری خرید و کجاوه ای آماده کرد.

(محمل: کجاوه، تختِ روان، مهد)

9: با کوششِ زیاد فرزندش را که برایش فوق العاده عزیز بود ، مثلِ ماهِ زیبارویی ، در کجاوه نهاد.

10: با سینه ای دردمند به سوی کعبه آمد و چون غلامِ حلقه به گوشی به کعبه متوسّل شد که فرزندش شفا پیدا کند. ( در قدیم ،غلامان ،حلقه ای در گوش داشتند،که نشانِ بردگی و مالکیّتِ صاحبشان بود.)

11: به پسرش گفت: این جا، مکانِ باارزشی است و جایِ بازیگوشی نیست. پس بکوش و دعا کن که درمانِ تو در اینجا میسّر است.

12 : دعا کن و از خدا بخواه وبگو: از این عشقِ افراطی و بی اندازه(از این کارِ بیهوده) رهایم کن.

13: بگو :خدایا، مرا موردِ لطف خودت قرار بده و از گرفتاری و بلایِ عشق، رهایی ده.

14:مجنون، وقتی حرف عشق راشنید،شروع به گریستن نمود. امّا  زود، دوباره خندید.(در عشق،هم 

اندوه است و هم سُرور)

15: همانندِ مارِ حلقه زده ای ،از جایش به سرعت پرید و حلقه ی درِ خانه ی خدا را گرفت.(به کعبه متوسّل شد) 

16: در حالی که حلقه ی کعبه را گرفته بود، می گفت: خدایا، من امروز مثل حلقه یِ در خانه ات، مطیع  و 

فرمانبردارِ تو هستم.

17:به من می گویند:به درگاهِ تو دعاکنم که ازعشقم جدایم کنی(کاری کنی که دیگرعاشق نباشم) امّا راه وروشِ عاشقی ودوستی اینگونه نیست.

 

: چون وجودم از عشق آفریده شده است ،  امیدوارم جز عشق، سرنوشتِ دیگری در انتظارم نباشد.

 

19: خدایا، به بزرگی و خدایی ات و به اوجِ تسلّطت بر موجودات، قَسَمت می دهم، (موقوف المعانی با بیتِ بعد)

 

20: که :مرا در عشق به مرتبه و سر انجامی برسانی ،که فقط ،عشق بماند. هرچند خودم، نیست و نابود شوم.

(مرجعِ ضمیرِ او:عشق می باشد.هر چند برخی آن را معشوق،یعنی:لیلی می دانند.)

21 : هرچند وجودم ازعشق ، سرشار است .امّــا مرا از قبل هم عاشقترکن.(بر عشقِ من،بیفزا) 

 

22 :ازعمرِمن،  هرچقدر  باقـی مانده، بگیر و به عمرِ لیلی اضافه کن.

23: پدرِمجنون که آن سوتر، به سخنانِ او گوش می داد ،وقتی حرفهای او را شنید، ساکت شد و همه چیز را درک کرد.

 

24:پدر، فهمید که فرزندش دلداده و اسیرِ عشقِ لیلی است و این دردِ او درمان پذیر نیست.(مگر با رسیدنِ به لیلی.)

حسین حسین زاده بافرانی،سوم آذر 98.

کلمات کلیدی: ای ,عشق ,کعبه ,لیلی ,حلقه ,عشقِ ,موقوف المعانی ,در عشق ,درمانِ او ,به کعبه ,کعبه متوسّل ,به کعبه متوسّل

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer معنی و نکات درس دماوندیه. فارسی دوازدهم

معنی و نکات درس دماوندیه، فارسی دوازدهم

دماوندیه

 چند نکته:

  این سروده در قالب قصیده است یعنی مصراع نخستین این سروده با همه ی مصرع های زوج هم قافیه است(بند- دماوند – کمربند – دل بند – مانند و.)

   موضوع این چکامه(قصیده) سخن با دماوند .

   در این سروده دماوند، نماد قدرت و توانایی است که حتّی در صورت بیدار شدن می توانست حکومت دیکتاتوری وقت را سرنگون سازد.

 آتش درون دماوند ،نمادی از گرفتاری ها و تیره روزی های مردمِ بدبخت ایران است که به گونه ی آتش در دل دماوند انباشته گردیده است.

 این سروده بر وزنِ(مستفعلُ فاعلاتُ فَع لُن) یا (مفعول مفاعلن فعولن) هزج مسدّس اخرب مقبوض محذوف است(نام وزن فقط برای رشته های علوم انسانی است)

 

محمّد تقی بهار  (1330-1265 هجری شمسی،در مشهد متولّد و در تهران وفات نمود.مقبره 

در  آرامگاه ظهیر الدّوله در شمیران) شاعر،رومه نگار،استاد دانشگاه و مرد ت بود.

 

شهرت ِشاعری بهار، به خاطرِ قصاید فخیم و استواری است که با توجّه به سنّت ادبیِ 

گذشته، سروده است.

 

رومه های خراسان،نو بهار، تازه بهار و مجلّه ی دانشکده ،و نیز آثاری چون:تاریخِ احزاب 

ی ،سبک شناسی،تاریخ تطوّر نظم و مقالات و نوشته های پراکنده از وی، بیانگر قدرتِ 

سحر قلمش است. 

(یه) در دماوندیه ،نشانه ی صفت نسبی است مثلِ مَدحیه ،بهاریه ،حبسیه،                                                                                               

********************************************************************************************************************************************************************************************************************                                                  

دماوندیّه

  1_   ای دیو سپید پای در بند      ای گنبد گیتی ای دماوند.

دیو سپید:استعاره از دماوند و تلمیح به آخرین مرحله از هفت خوانِ رستم/گنبدگیتی:اضافه 

استعاری/تشخیص در مصرع اوّل/تشبیه دماوند به گنبد گیتی/

اغراق در بزرگیِ دماوند در مصرع دوّم/پای در بند :کنایه از گرفتار و زندانی بودن است.

 معنا: (ای دماوند ی که مانندِ دیوی سپید ،گرفتارو اسیر شده ای و چون بامِ جهان بر افراشته 

 و با شکوهی.)

 


 

         2-     از سیم به سر یکی کله خود       زآهن به میان یکی کمربند

سیم = نقره ، سیمین یعنی نقره ای – زر یعنی طلا و زرّین یعنی طلایی در این جا سیم

استعاره از برف است.

*کله خود = کلاه جنگی آهنین که پیکارگران در گذشته بر سر می گذاشتند.در این جا چون کلاه داشتن را به دماوند نسبت داده است پس آرایه ی جان بخشی دارد.

 * کمربندِ آهنین ک استعاره از سنگ ها و صخره های کوه است که به رنگ تیره هستند ./

سیم و آهن:تناسب/ میان:ایهام(وسط و کمر)

معنا:   ای دماوند، تو کلاهِ جنگیِ سپیدی از جنس نقره(برف) بر سر نهاده ای و کمر بندی آهنین(صخره ها و سنگ های میانه ی کوه) به کمر بسته ای (دماوند را رزمنده ای مسلّح پنداشته است.

 


 

3-تا چشم بشر نبیندت روی         بنهفته به ابر چهرِ دل بند

در این بیت آرایه های تشخیص( نسبت دادن روی و چهره به دماوند) مراعات نظیر(روی چهره چشم) و حُسن تعلیل

(سراینده دلیل بلندی و پنهان شدن قلّه را به خاطر دوری از مردم دانسته است.)  دیده می شود. 

/جهش ضمیر : نبیندت روی(رویت را نبیند)

 معنا: به دلیل این که چشم بشر تو را نبیند ،چهره ات (همان قله یا چکاد به زبان پارسی) را

در دلِ ابر ها پنهان کرده ای.

 (دماوند به دلیل بیزاری از مردمی که در سکوتند و در برابر رژیم دیکتاتوری زمانه بی تفاوت اند، بسیار ناراحت است.)

 


 

         4-   تا وارهی از دم ستوران          وین مردم نحس دیو مانند.

این بیت با بیت بعدی  وابسته و  به اصطلاح موقوف المعنی» هستند.

وارهی= آزاد شوی.

دم=مجاز (معنی غیر حقیقی) از هم سخنی است./مردم نحس را به دیو تشبیه کرده/

/ستوران:چهارپایان ، حیوانات ، استعاره از انسان های فرومایه و  بی تفاوت به مسایل کشور خویش است./

معنا:(برای این که از هم نشینی با مردم ترسو و نادان و شوم(نحس) و دیو صفت رهایی یابی)

 این بیت با بیت پیشین قرابت معنایی دارد.

مفهوم:بیزاری از مردمی که نسبت به محیط خود و کشور خود بی تفاوتند.

 


 

5-با شیر سپهر بسته پیمان         با اختر سعد کرده پیوند

شیر سپهر(استعاره از خورشید)  اخترِ سعد:سیّاره ی مشتری است که به سعدِ اکبر معروف است./(اشاره به این که خانه ی خورشید در برجِ اسد است.)

سعد: خوشبختی که متضادِّ آن نحس است./بیت تشخیص نیز دارد.

تناسب بینِ شیر سپهر و اختر سعد/

/ کرده پیوند= ارتباط برقرارکرده است.

این بیت آرایه ی حسن تعلیل دارد، زیرا سُراینده اعتقاد دارد که چکاد(قلّه ی)دماوند به این

دلیل بالا رفته است که با آفتاب پیمان  ببندد و با سیّاره ی مشتری ارتباط بر قرار نماید.

معنا:( با آفتاب پیمان بسته ای و با سیّاره ی مشتری ارتباط برقرار کرده ای. به قول معروف

با بالا بالا ها می پری.»)

 


 

6-چون گشت زمین ز جورِ گردون         چونین خفه و خموش و آوند

گردون= فلک و آسمان که در حال گشتن هستند ، ولی در این جا مُراد روزگار است.

جور= ستم(این بیت نیز با بیت بعدی پیوند معنایی دارد و موقوف المعانی هستند.)

آوند= واژگون ، معلّق

جور گردون:تشخیص و اضافه استعاری/مصرع دوّم:شبکه معنایی بینِ سرد و سیه و خموش/

معنا:(هنگامی که زمین از ستمِ آسمان (روزگار) این گونه خفه و ساکت و واژگون گردید.)

 


 

7- بنواخت ز خشم بر فلک مشت          آن مشت تویی تو ای دماوند

 

/حسن تعلیل:شاعر دلیلِ به وجود آمدنِ دماوند را مشتی می داند که زمین بر فلک زده./

تشبیه ِدماوند به مشتِ روزگار   / تشخیص نیز دارد.

  معنا:(ای دماوند، زمین از بسیاری خشم، مشتی بر آسمان زد که تو، آن مشت هستی.)        

در پندارِ شاعر  روزگارگرفتار کننده ی کشور است، به همین دلیل  زمین به آن مشت می زند.

 در این بیت آرایه ی تشبیه دیده می شود. قله (چکاد) مشبه» و مشت مشبّه به» است.

 آرایه ی تکرار نیز در واژه ی مشت دیده می شود.

  در واج ت» و ش» نیز واج آرایی آشکار و هویداست.

 


 

8_تو مشتِ درشتِ روزگاری        از گردشِ قرن ها پس افکند

      پس افکند= چیزی که از کسی پس افتاده باشد به معنای دیگر،باقی مانده باشد  ،

میراث. این واژه صفت مفعولی مرکّب مرخّم است.

مرکّب است چون از دو واژه ی با معنا(پس،افکند) درست شده است.

مرخّم است چون واج ه» از آن بریده شده است. اصلاً مرخّم یعنی دُم بریده ،پس اگر واجه»

را دُمِ این واژه بدانیم ، می بینیم که بریده شده است.

در مصرع اوّل تشبیه/تشخیص نیز دارد.

 معنا= ای دماوند، تو مانندِ مشتِ کوبنده ی روزگاری که از گذشتِ روزگار، برای ما به ارث مانده ای.

  (این بیت تشبیه دارد که با توجّه به معنای آن می توانید پایه های آن را آشکار سازید.)

 


 

9-ای مشتِ زمین بر آسمان شو         بر وی بنواز ضربتی چند

مشتِ زمین:استعاره از دماوند/تشخیص در هر دو مصراع/                                                    

/چند:صفت مبهم که پس از موصوف آمده                                                                            

                                                                         

دربرخی نسخه ها به جای (وی) از (ری) استفاده شده که چون دماوند در اطراف ری و در 

 شمالِتهران است،بی تناسب نیست.                                                                                                 

در این جا شاعر، به دماوند دستور می دهد:

( ای دماوند که مانندِ مشتِ زمین هستی به آسمان برو و به آن چند ضربه مشتی بزن.)

10-نی نی تو نه مشت روزگاری         ای کوه نیم ز گفته خرسند

نیَم: نیستم/خرسند: راضی/                                                                                                  

بیت دارای پنج جمله است.                                                                                                       

 در این بیت بهار از تشبیهِ خود پشیمان می شود و می گوید:

 ( نه نه، ای دماوند، تو مشتِ سهمگینِ روزگار نیستی و من از سخنِ خود راضی نیستم.)

 


 

11-تو قلبِ فسرده ی زمینی            کز درد ورم نموده یک چند

فسرده= افسرده در این جا معنای یخ زده می دهد.البته ،ایهام دارد(دل مرده و یخ زده)//باز هم آرایه ی تشبیه، در این بیت چشمک می زند.

ورم=استعاره از برآمده بودن کوه دماوند است./ تشخیص نیز دارد./یک چند: قیدِ مقدار

 معنا: (ای دماوند تو مانندِ قلبِ یخ زده ی زمینی که از شدّت درد و ناراحتی مدّتی است که ورم کرده ای.)

نکته ی دستوری: تو» نهاد (مسندالیه) است قلب فسرده ی زمین» مسند وی» پس از زمین فعل ربطی است.

 


 

       12-  تا درد و ورم فرو نشیند        کافور بر آن ضماد کردند

کافور=مادّه ای است خوش بو که از گیاهانی مانند ریحان و بابونه و چند گیاه دیگر به دست

می آید. گذشتگان از این مادّه به عنوان مرهم استفاده کرده و آن را روی زخم میمالیدند.

 

البته برای کاهشِ حرارت بدن و گنایی نیز کاربرد داشته و دارد.و طبعِ آن سرد است.

 ضِماد= مرهم، ضماد کردن یعنی دارو مالیدن بر روی زخم.

تا= به معنای برای این که

بین درد و ورم و کافور مراعات نظیر دیده می شود.

فرو نشیند ؛ فعل پیشوندی است.

بهار ،برف های روی چکادِ دماوند را به ضماد، مانند(تشبیه) کرده است./ کافور:اسنعاره از برف

معنا:(به خاطرِ این که این درد و ورم التیام پیدا کند بر روی آن مرهمی از برف نهاده اند.)

 


 

13-شو منفجر ای دلِ زمانه       وان آتشِ خود نهفته مپسند

از این بیت به بعد شاعر، روشنفکران و آزادی خواهان را خطاب می کند.                                     

معنی :(ای دماوند ،که مانند دلِ زمانه هستی منفجر شو وخاموش بودنِ خود را شایسته مدان.)

 دل زمانه = استعاره از دماوند است.در این استعاره ،جان بخشی نیز وجود دارد.  

دل زمانه: اضافه ی استعاری

 


 

14-خامش منشین سخن همی گوی      افسرده مباش، خوش همی خند

 دو تضاد در این بیت دیده می شود که عبارت اند از:

خامش نشستن با سخن گفتن- افسرده بودن با خوش همی خندیدن 

خند» و گوی» هر کدام بن مضارع، از مصدرِ خندیدن و گفتن هستند که در این بیت به جای فعل امر به کار رفته اند.(همی گوی = بگو و همی خند = بخند.)

/خوش همی خند، کنایه از امید وار باش /بیت،تشخیص نیز دارد./

 معنا: (ای دماوند، خاموشی را کنار بگذار(به ستم و ستمگری اعتراض کن)و دست از

افسردگی بردار و شاداب و با نشاط باش.)

 


 

15-پنهان مکن آتشِ درون را           زین سوخته جان شنو یکی پند

سوخته جان: صفت مرکّب است که به جای اسم آمده است. یعنی خود ملک الشعرای بهار است.

 باز دوباره می بینیم که بن مضارع شنو به جای فعل امر آمده است یعنی بشنو.

/آتش:استعاره از درد و رنج یا خشم/سوخته جان:استعاره از خودی شاعر و هر انسانِ آزادی خواه/

 

معنا:(ای دماوند، خشم درونی ات را پنهان مکن و از این شاعرِ دل سوخته پندی بشنو.(پندِ

شاعر بیت بعدی است.)

 


 

16-گر آتش دل نهفته داری      سوزد جانَت ، به جانت سوگند

آتش : استعاره از خشم درونیِ دماوند است./آرایه ی تکراریا واژه آرایی/

سوگند:قسم(در قدیم به معنیِ گوگرد بوده)

معنی:(ای دماوند، اگر آتشِ درونی ات را پنهان کنی، سوگند به جانت که جانت خواهد سوخت.)

 


            17-ای مادر سر سپید بشنو         این پندِ سیاه بخت فرزند

 

سر در این مجاز از مو است.( مجاز واژه ای که دارای معنای غیر حقیقی باشد.)

مادر سر سپید=منظور کوه دماوند است که در چکادش(قلّه اش) برفی سپید نشسته است. در این بیت استعاره است از،آزادی خواهان جامعه است.

 سیاه بخت فرزند ، ترکیب وصفی مقلوب است(همان موصوف و صفت)که موصوف و صفتش جابه جا شده باشد. سیاه بخت فرزند به گونه ی غیر مقلوب این گونه بوده است:فرزندِ سیاه بخت.    ///

منظور از سیاه بخت فرزند، خود شاعر است.

مادر سر سپید:ایهام(کوهی که سرش به خاطری برف، سپید است و نیز موی سپید و کهنسال است.)

سر سپیدی: کنایه از کهنسالی و با تجربه بودن/تضاد: بینِ سپید و سیاه

 

 معنا:  ای مادرِ سر سپید(آزادی خواهان و آگاهانِ خاموشِ جامعه)این پندِ فرزندِ تیره بخت خود را بشنوید.

 


 

-از سر بکش آن سپید معجر        بنشین به یکی کبود اورند

معجر= روسری ، چارقد/سپیدمعجر:ترکیب وصفی مقلوب است.

اورند= اورنگ، تخت پادشاهی، مجازاً به معنای فَرّ و شکوه و شوکت است.

 کبود اورند = تخت تیره رنگ، ترکیب وصفی مقلوب است در واقع اورند ِ کبود است.

 

 معنی: (ای دماوند،روسری سپیدت را کنار بزن و قیام کن و باقدرت و شکوهِ خود بر تختِ 

 پادشاهی،تکیه بزن.)شاعر از آزادی خواهان و روشنفکران می خواهد عجز و ناتوانی را

ازخود دور کنند.

 


                19-   بگرای چو اژدهای گرزه           بخروش چو  شرزه شیرِ اَرغند.

 

بگرای= گرایش کن ، حمله ور شو ، حرکت کن

گرزه =   نوعی مار بزرگ دارای سمّ کشنده.این کلمه در فرهنگِ لغت اسم است امّا در این جا

در جایگاهِ صفت نشسته است.

 

 شرزه= خشمگین، با گرزه جناس دارد.(جناس ناقص اختلافی در حرف اول)

ارغند= خشمگین.و قهر آلود. در فرهنگ لغت به معنیِ دلیر و شجاع نیز آمده،

معنا: (ای دماوند، مانندِ اژدهایی خشمگین با دیکتاتور زمانه، ستیزه(جنگ)کن،و مانندِ شیری 

 خشم آلود و دلیر، به غرّش در بیا ).

 


 

20- بفکن ز پی این اساس تزویر      بگسل ز پی این نژاد و پیوند

پی= پایه و اساس

اساس تزویر :  اضافه ی استعاری است.(اضافه های استعاری، استعاره ی بالکنایه یا

 استعاره ی مکنیه هستند.)///به معنای پایه های حکومت است.

 نژاد و پیوند: نسل و تبار// 

بگسل:پاره کن،جدا کن. . در متنِ درس به معنیِ نابود کن

این بیت دارای آرایه ی موازنه است(برای رشته های علوم انسانی)

 واژه های ،پی و اساس، رابطه ی ترادف دارند.

معنا: این بنای ظلم وستمگری را از ریشه برکن و نسل و دودمانِ این فرمانروایانِ ستمگر

رانابود ساز.

  بفکن ز پی(= ازپی افکندن)=نابودی کامل، ازبیخ و بن ویران کردن

 از هم گسلیدن= باز کنایه از نابودی کامل است.

 


 

21-بر کن زبُن این بَنا که باید         از ریشه بنای ظلم بر کند

در واج ب» واج آرایی دیده می شود.

 ازبن بر کندن کنایه از نابودی کامل است.

بنا در مصراع نخست استعاره از بنای ستم گری است.

بنای ظلم، اضافه ی تشبیهی است./بنا،آرایه ی تکرار نیز دارد./اشتقاق بینِ بن و بنا

معنا: این بنای ستم گری را از بنیان نابود کن ،چرا که باید  بنای ظلم را از ریشه بر کند و نابود

ساخت.

 


  22-  زین بی خردانِ سفله بِستان       دادِ دلِ مردمِ خردمند

 

 سفله= آدمِ پست و فرو مایه ، بدسگال

واج آرایی در د» و مصوت-ِ»

در مصرع دوّم، تتابع اضافات وجود دارد/تمامِ مصرع دوّم ،مفعول برای فعلِ بستان

 

معنی:( ای دماوند، دادِ دلِ مردمانِ خردمند را  از این حاکمانِ بی خرد و فرومایه بگیر.)

 

یک توضیح:بهار در جایی گفته است: این مردم نحس دیو مانند و در جای دیگری گفته است این مردم خردمند. شاید این پندار در ذهن شما نوعی دو گانگی ناخردمندانه پدید آورد اما در واقع این گونه نیست. چون بهار مردم جامعه را به دو گروه تقسیم کرده است ، نخست ، مردمی نا خردمند که همان مردمِ نحسِ دیو مانند است. دیگر گروه خردمندان است که بهار این گروه را  دل این گروه از مردم را بگیرد.

                                                                                                                          پایان این درس

بیست و نه مهر98

حسین حسین زاده بافـــــــــــرانـــــــــــــــی. دبیرِ دبیرستان های نایین

کلمات کلیدی: ای ,دماوند ,بیت ,های ,نیز ,استعاره ,این بیت ,در این ,است که ,استعاره از ,ای دماوند، ,در این بیت ,تشخیص نیز دارد ,این بیت آرایه ,وصفی مقلوب است

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer معنی و نکات درسِِ قاضی بست.فارسی یازدهم.

 

درس قاضی بست .فارسی یازدهم

شرح و توضیح لغات وعبارت های درس قاضی بست

- شبگير : صبح زود ، سحرگاه    /     برنشستن: سوار بر اسب شدن/ كران : حاشيه ، کنار،ساحل

- يوزان: جمع يوز ، يوز پلنگ ها /   حشم: چاكران،نوکران ،‌خدمتكاران ، اطرافيان

- نديمان: همنشينان ، همدمان و مونسان  افراد بزرگ /   مطربان:  خوانندگان و نوازندگان/ چاشتگاه: هنگام خوردن صبحانه  /   شراع :در اينجا به معني سايه بان » مي باشد و معني  بادبان كشتي هم مي دهد.

- منظورازنان» خوردني و غذا(مأکولات) مي باشد.(آرایه ی مجاز)  /   بسيار نشاط رفت:بسيار خوش گذشت   /   دست به شراب كردند:مشغولِ نوشيدن شراب(نوشيدني) شدند.

- از قضاي آمده  : تقدير چنين بود و اتّفاقي كه بايد پيش مي آمد ، پيش آمد .

- ناو به معني قايق كوچك است. در درس منظور همان كشتي است ناوي ده : ده ناو (کشتي)

- از جهت نشست او  : براي نشستن امير مسعود { آماده كردند }

- جامه در عبارت جامه ها افكندند » : گستردني (فرش)   /  شراع :سايه بان

- مرجع ضمير وي » در جمله : شراعي بروي كشيدند .  ناو » مي باشد

- معني عبارت وكس را خبرنه » اين است كه هيج کس از اتّفاقي که قرار بود پيش بيايد ، خبر نداشت.

- نشستن و دريدن گرفتن يعني : شروع به غرق شدن( پايين رفتن )و شکستن كرد.  

- هزاهز » يعني : سر و صدا ، فتنه اي که مردم را به جنبش در آورد.

- معادل امروزي عبارت هنر ، آن بود »: بخت يار بود ، شانس آنجا بود.  

-   بِرُ بودند : نجات دادند .

- نيک در  جمله ي نيك كوفته شد »: قيد است به معني بسيار و كاملاً .

افگار » يعني : زخمي    /     يك دوال پوست و گوشت بگسست » يعني : لايه اي از پوست و گوشت  جدا شد .(به اندازه ي تسمه اي از پوست و گوشتش کنده شد .)

- هيچ نمانده بود از غرقه شدن  : نزديك بود كه غرق شود،چيزي نمانده بود که غرق شود.

- سور » يعني : شادي و نشاط

از آن جهان آمده »:  از مرگ نجات يافته.

- معني كلمه گردانيدن » در عبارت امير جامه بگردانيد »: عوض كردن »  

- برنشستن: سوار بر اسب شدن  /     كوشك: قصر – كاخ

- تشويش: نگراني  /   اعيان و وزير  : بزرگان  و وزيران  

/ صعب: دشوار – خطرناك  /  مقرون شدن : همراه شدن  / مثال دادن: فرمان دادن، امر كردن  /  توقيع: مهر و امضاي زير نامه / مبشّر: پيام رسان خبر خوش ، مژده دهنده ، خبر آور .

-  سرسام افتاد :سر سام يعني سر درد و هذيا ن گويي (سرسام:نوعي بيماري كه به معناي ورم سر(مغز) مي باشد). كنايه از اين كه ميزان تب ، بسيار بالا بود

- بار، در عبارت بار نتوانست داد»: اجازه ي  ملاقات دادن.

- محجوب گشت از مردمان: از ديد مرم پنهان شد،كسي موفقّ به ديدار و ملاقات با او نشد .

– مگر:قيداستثنااست به معني به جز/    چون : ضمير پرسشي به معنيِ چگونه؟

- نُكَت: جمع نكته است. در اين عبارات منظور مطالب مهم و برگزيده است .

- بونصر : ابو نصر مشكان رئيس ديوان رسايل مسعود غزنوي است كه معادل امروزي آن وزير دربار است . 

- ديوان رسايل يا رسالت: اداره اي بوده كه از طرف شاه ، مسئول صدور اسناد رسمي و نوشتن نامه هاي دولتي به حكام ولايات بوده است و همه ي مكاتبات دولتي از طريق همين دفتر انجام مي پذيرفته است .

- منظور ازعبارت:چيزي كه در او كراهيتي نبود»:مطلبي كه خبر ي ناگوار وناخوشاينددر آن نبود.

- آغاجي اسم خاص است و منظور شخصي است كه خادم و پرده دارِ مخصوص سلطان مسعود و وسيله ي رسانيدن مطالب،پيام ها و نوشته هاي بين پادشاهان و اميران و بزرگان دولت بوده است . معادل امروزي آن وزير دربار » است .

- خيرخير » :سريع،تند تند / بر آمد : گذشت/  بخواند (خواندن): صدا زدن، دعوت کردن       

- يافتن : ديدن . مشاهده كردن  / كتّان : نوعي پارچه سفيد رنگ كه از الياف گياهي به همين نام كتان ، بافته شده است  / عقد : گردنبند   / تاس :تَشت ،ظرفي كه در آن مايعات مي ريزند/ زَبَر : رو/  زير : پايين  / توزي: پارچه اي ناز كتاني كه نخست در شهر توز بافته مي شده است، منسوب به توز. / مخنقه:   گردنبند/

منظور از شاخ ها،وسایلی فی یا چوبی به شکلِ شاخه ی درخت که شاخه شاخه بوده و بر رویش وسایل تزیینی چون ،گلدان یا کاسه می گذارند.

-حرف را» در عبارت بونصر را بگوي » از نطر  دستوري نقش نماي اضافه و قبل از متمّم آمده است يعني : به بونصر بگوي 

- درستم » : خوبم ، حالم خوب است  .

- بار داده آيد  : اجازه ديدار و ملاقات داده شود . ] آيد در اين عبارت فعل معين يا كمكي است بجاي شود [ علّت: بيماري ، ناخوشي و مرض / زايل شد : بر طرف شد .

- نامه توقيعي : نامه يا فرمان  امضا شده . /  حال: جريان ،وضع

- دبيركافي:يعني نويسنده ي با كفايت و شايسته/   به نشاط : ازنظر دستوري نقش قيدي » داردبه معني با  خوشحالي    /  قلم در نهاد : شروع به نوشتن کرد / نماز پيشين:نماز ظهر   / مهمات: کار هاي مهم   /فارغ شدن: به پايان رساندن / گسيل کرده: فرستاده بود در اينجا حذف فعل کمکي بود  به قرينه ي لفظي صورت گرفته است. / را در مرا : نقش نماي حرف اضافه به معني به» .

- راه يافتن : اجازه ي ورود يافتن. / نيک آمد : به موقع آمدي ( حذف شناسه : ي»به قرينه ي معنوي  / زر پاره :زر تکه تکه شده ، زر خرد شده . / غزو :جنگ /  بي شبهت: بي شک و ترديد،  / ضيعتکي : زمين زراعي کوچکي  /  َک در ضیعتک:پسوندِ تصغیر به معنی: کوچک/ فراخ تر : بهتر ، راحت تر .

- درم : واحد پول ، درهم، سکّه ی نقره  /  صلت:هديه  / فخر : مايه ي افتخار  /وزر : گناه /وبال: عذاب و سختی/       روا داشتن : شايسته دانستن / امير المؤمنين : خليفه مسلمين ( در آن زمان خليفه ي عباسي) / سنّت: شيوه ، روش  / در بايست : نيازمند /   خداوند ولايات : صاحب همه ي ولايت ها ي اسلامي

- شمار : حساب وکتاب / عهده :مسئوليت  /  

- عميد : بزرگ  / علي اَیُّ حال : به هر حال  / توقّف : بازخواست  / حطام دنيا :مال دنيا  /   حطام در اصل به معنی:ریزه گیاهِ خشک /                              الف در بزرگا : الف کثرت و مبالغه است .( الف تفخيم)    /     انديشمند : متفکّر

معنی ومفهوم درس

روز دوشنبه ، هفتم صفر، امیرمسعود صبح زود، سوار بر اسب شد و با باز هاي ( پرندگان) شکاری و یوزپلنگان و چاکران و خدمتکاران و نوازندگان به ساحل رود هیرمند رفت و در آنجا غذا و شراب همراه خود بردند و شکار زیادی به دست آوردند زیرا تا نزدیک ظهر(هنگام خوردن صبحانه ) مشغول صید بودند. سپس در کنار رود اقامت کردند و خیمه ها و سایبان هایی در آنجا زده بودند. غذا خوردند و شراب نوشیدند و بسیار خوشحالی کردند.

از آنجا که سرنوشت چنین بود( بر اساس تقدير )، پس از نماز، امیر دستور داد تا کشتي ها را بیاورند و ده قایق کوچک آودند، یکی از آنها بزرگتر بود برای نشستن سلطان وگستردني ها( بستر ها) راپهن کردند و سایبانی بر وی کشیدند. امیر سوار آن قایق شد و هر گروهی از مردم سوار قایق های دیگر شدند و هیچ کس از عاقبت کار خبر نداشت. ناگهان آنها دیدند که چون آب فشار آورده بود قایق پُر از آب شده، قایق شروع به غرق شدن و درهم شکستن کرد، موقعی فهمیدند که می خواست غرق شود. فریادو سر وصدا بلند شد و ، امیر برخاست و بخت یار بود که قایق های دیگر به او نزدیک بودند. هفت و هشت تن ،به آب پریدند و امیر را گرفتند و امیر را بردند و به قایق دیگر رسانیدند و امیر کاملا خسته شده بود و پای راستش زخمی شده بود، به اندازه ی یک کمربند، پوست و گوشتش پاره شد و چیزی نمانده بود که غرق شود. امّا خداوند پس از نشان دادن قدرت خود ،رحم کرد. جشن و شادی به آن زيادي برآنها سیاه شد و وقتي که امیر به قایق رسید، قایقها حرکت کردند و خود را به ساحلِ رود رسانیدند.

امیر از مرگ نجات یافته و به خیمه آمد و لباسهایش را عوض کرد و خیس و ضایع شده بود .سوار اسب شد وفوراًبه قصر رفت.  زیرا خبری بسیار ناخوشایند درميان  لشکر پیچیده بود و نگرانی و پریشانی بزرگی به پا شده بود. بزرگان و وزیران به استقبال او رفتند، وقتی دیدند پادشاه سالم است . فریاد و دعا در بین یان و مردم برپا شده بود و آنقدر صدقه دادند که اندازه آن معلوم نبود.

روز بعد امیر دستور داد تا نامه هایی را به غزنین و همه سر زمین های ایران بفرستند وماجرای این

 اتّفاق بزرگ و سخت را که پیش آمد و تندرستی که به دنبال آن به دست آمده بود، به مردم خبر دهند و دستور داد تا یک میلیون درهم در غزنین و دو میلیون درهم در ساير سرزمین ها به شکرانه ی این حادثه ی ( به خیر گذشته) به نیازمندان و مستحقان بدهند. وامیر با امضای خود آن نامه را مورد تائید قرار داد و خبر آوران رفتند.

روز پنجشنبه ،یازدهم صفر ،امیرگرفتار تب شد، تبی سوزان ،همراه با سردرد.آن طور که نمی توانست با کسی ملاقات کند به جز تعدادی از پزشکان و خدمتکاران مرد و زن واز بقیه ی مردم دوري جست، مردم بسیار نگران وپریشان بودند و نمی دانستند چه پیش می آید؟

از وقتی که این بیماری پیش آمده بود، بونصر از نامه های رسیده با خط خود نکته برداری می کرد و از تمامی نکته ها آنچه را که در آن خبر ناخوشایندی نبود به وسيله ي  من به قسمت پایین کاخ می فرستاد و من آن نامه ها را به آغاجی خادم  می دادم و تند تند جواب ها را برای بونصر می آوردم.و امیر را اصلا نمی دیدم تا زمانی که نامه هایی از پسران علی تکین رسید و من خلاصه(نکته هاي) آن نامه ها را که در آنها خبر خوشی بود به دربار بردم. آغاجی نامه ها را از من گرفت و پیش امیر برد. پس از یک ساعت بیرون آمد و گفت: ای ابوالفضل امیراز تودعوت کرده است نزدش بروي.

به نزد امیر رفتم و دیدم که خانه را تاریک کرده اند و پرده های کتانی خیس در آن آویزان کرده اند و شاخه های بسیاری در آنجا گذاشته بودند و تشت های( ظرف ها ي) بزرگ پُر از یخ بر روی آن شاخه ها گذاشته بودند و امیر را دیدم که آنجا بر روی تخت نشسته بود در حالی که پیراهن نازک کتانی بر تن و گردنبندی از جنس کافور در گردن داشت و بوالعلای طبیب آنجا پایینِ تخت نشسته بود.

امیر گفت: به بونصر بگوی که امروز حالم خوب است ودر همین دو سه روزِ آینده ،اجازه ی ملاقات داده خواهد شد، زیرا بیماری و تبِ من به طور کامل از بین رفته است.

من بازگشتم و هر چه اتّفاق افتاده بود به بونصر گفتم. بسیار خوشحال شد و خدای عزیز و گرامی را برای سلامتی امیر شکر کرد و نامه نوشته شد. آن را نزد آغاجی بردم و اجازه ورود یافتم تا بار دیگر افتخار دیدار امیر مسعود را که برای من مبارک بود، پیدا کردم.

امیر نامه را خواند و مُرکّب خواست و آن نامه را امضا کرد و گفت وقتی نامه فرستاده شد، تو ،برگرد که درباره موضوع خاصّی برای بونصر پیامی دارم تا به تو بگویم.

گفتم: اطاعت می کنم و برگشتم با نامه ی  امضا شده و آنچه اتّفاق افتاده بود را  برای بونصر بازگو کردم. این انسان بزرگ و نویسنده ي شايسته ،با شادمانی شروع به نوشتن کرد و تا نزدیک نماز ظهر این کارهاي  مهم را به پایان رسانید و چاکران و سواران را فرستاده  بود.

سپس نامه ای نوشت به امیر و هر کاري که انجام داده بود در آن شرح داد. نامه را بردم و اجازه ی  ورود یافتم و نامه را به امیر دادم، امیر خواند و گفت: به موقع آمدي و به آغاجی خادم گفت: کیسه ها را بیاور و به من گفت: این کیسه ها را بگیر. در هر کیسه هزار مثقال طلای خرد شده است. به بونصر بگوی طلاهایی است که پدرم از جنگ هندوستان آورده است و بُت های طلایی را شکسته و ذوب کرده و خرد کرده و این حلال ترین مال هاست. در هر سفری برای ما از این طلاها می آورند تا هر وقت بخواهیم صدقه بدهیم که بي شُبهه وحلال باشد ، از همین دستور می دهیم، بدهند.

شنیده ایم که قاضی بست بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر بسیار تهی دست  هستند و از کسی چیزی قبول نمی کنند و زمین زراعتی کوچکی دارند. باید یک کیسه را به پدر و یک کیسه را به پسر بدهيد تا برای خود زمین زراعی کوچکی از مالِ حلال برای خود بخرند تا بتوانند راحت تر زندگی کنند. و ما نیز شکرِ این نعمت تندرستی که به دست آوردیم مقدار کمي ادا کرده باشیم.

من کیسه ها را برداشتم و به نزد بونصر آوردم و ماجرا را تعریف کردم. بونصر در حقِّ امیر دعا کرد و گفت: امیر این کار را بسیار خوب و به موقع انجام داد. شنیده ام که بوالحسن و پسرش زمانی پیش می آید که به ده درهم محتاج می شوند. بونصر به خانه بازگشت و کیسه های طلا را با او بردند و پس از نماز کسی را فرستاد  و قاضی بوالحسن و پسرش را دعوت کرد و آمدند. بونصر پیغام امیر را به قاضی رساند.

قاضی در حقِّ امیر بسیار دعا کرد و گفت: این هدیه مایه ي  افتخار من است، پذیرفتم و پس دادم زیرا به آن احتیاجی ندارم و روز قیامت بسیار نزدیک است ونمی توانم جواب گوی آن باشم و البته نمی گویم که :نیازمند نیستم اما چون به آن مقدار اندکی که دارم، قانعم. گناه و عذابِ این عمل را نمی توانم بپذیرم.

بونصر گفت: شگفتا !! طلایی که سلطان محمود با جنگ از بت خانه ها و به زور شمشیر ته دست آورده است و بت هایی طلایی را شکسته و خُرد کرده و گرفتنِ آنرا خلیفه مسلمین[ خلیفه عباسی] حلال می شمارد شما آنرا نمی پذیرید.

گفت: عمرِ امیرطولانی باد وضعیت خلیفه به گونه ای دیگر است .زیرا او صاحبِ همه ولایت های اسلامی است و خواجه بونصر با امیر در  جنگ ها بوده است و من نبوده ام و برایم مشخّص نیست که آن جنگ ها برطبقِ  شیوه ی  پیامبر بوده است یا نه؟  من اينها را نمی پذیرم و مسئولیت این را به عهده نمی گیرم. گفت اگر تو قبول نمی کنی به نیازمندان و درویشان بده. گفت من هیچ نیازمندی در بُست نمی شناسم که بتوان به او طلا داد و این چه کاری است که طلا ها را کسي دیگر ببرد و من در قیامت مورد بازخواست قرار بگیرم؟ به هیچ وجه آن را(اين کاررا) نمی پذیرم.

بونصر، به پسرِ قاضی گفت: تو سهم خود را بردار، گفت: زندگی خواجه ي بزرگ طولانی باد. به هر حال من هم فرزندِ همین پدر هستم . که این سخن ها را گفت و دانش خود را از او آموخته ام و اگر حتّی یک روز هم  او را می دیدم و حالات و رفتار او را می شناختم بر من واجب می شد که تمامِ عمر از او پیروی کنم.

(اشاره به این سخنِ معصوم که می فرماید:مَن عَلّمنی حَرفا، فَقَد صَیَّرنی عَبدا./هر کس به من،حرفی بیاموزد،مرا تا اَبد بنده ی خویش ساخته)

چه برسد به این که سالها او را دیده ام ومن هم ،از حساب و کتاب و ماندن و سوال روز قیامت   می ترسم.همان طور که او(پدرم) می ترسد و آن مالِ کمي که از دنیا دارم و حلال است، برایم کافی است و به بیشتر از آن نیازمند نیستم.

بونصر گفت: (خدا خیرتان بدهد شما دو نفر چقدر بزرگوارید) و گریه کرد و آنها را بازگرداند و بقیه ی روز در همین فکر بود و از این ماجرا سخن می گفت و روزِ بعد نامه ای به امیر نوشت و ماجرا را بازگو کرد و طلا ها  را پس فرستاد.   

پایانیک شنبه چهاردهم مهر 98.حسین حسین زاده بافرانی.دبیر ستان شهید چمران.

نایین

کلمات کلیدی: امیر ,ها ,نامه ,بونصر ,كه ,نمی ,را به ,ها را ,نامه را ,امیر را ,به معني ,قاضی بست فارسی ,به غرق شدن ,که غرق شود ,به نوشتن کرد

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer درس کبوتر طوق دارفارسی یازدهم

فارسی یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازدهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم. درس کبـــــــــــــــــــوتر طـــوق دار

 

 

 

درس پانزدهم // كبوتر طوقدار

 موضوع اصلي درس:  آشنايي با قسمتي از کليله و دمنه که مفهوم همکاري و دوستي را بيان مي کند.و آداب، فرهنگ وتجربیات را به نسل آینده، منتقل می کند.

زاویه ی دید داستان:دانای کل(سوم شخص مفرد)

تاريخ ادبيات:

   ٭ کليله و دمنه: يکي از آثار ارزشمند نثر فارسي کليله و دمنه ی ابوالمعالي نصر الله منشي است اين اثر مشتمل بر حکمت و معارف بشري است که بر زبان تمثيل و در قالب داستان بيان مي شود. داستان ها از زبان حيوانات به ويژه دو شغال به نام هاي کليله» و دمنه» نقل مي گردد. اصل کتاب کليله و دمنه هندي بوده است.

   پس از اسلام، ابن مقفّع، ترجمه ي پهلوي اين اثر را به عربي و نصر الله منشي متن عربي آن را در قرنِ ششم، به فارسي برگرداند و بر آن نکته هاي فراوان افزوده است. کليله و دمنه کتابي تعليمي و در بردارنده ي آيات، روايات، اشعار فارسي و عربي و نکته هاي اخلاقي و اجتماعي بسيار است.

اصلِ کتاب، به زبان هندی بوده که در حدودِ صد تا پانصدِ پیش از میلاد نوشته شده است.

 

البته در این داستان ،راوی خودِ نصرالله منشی است که در درس، راوی دوّمی هم وجود دارد که همان،زاغ است.

 

 

* آورده اند که در ناحيتِ کشمير، مُتَصََّيدي خوش و مرغزاري نَزِه بود که از عکسِ رياحينِ او، پَرِ زاغ چون دُم طاوُوس نمودي و در پيش جمال او دمِ طاوُوس به پر زاغ مانستي

               دِرَفشان لاله در وي، چون چراغي            وليک از دُودِ او بر جانش داغي

                 شقايق بر يکي پاي ايستاده                      چو بر شاخ زمرد جام باده

معني): حکايت کرده اند که در سرزمينِ کشمير، شکارگاهي خوش آب و هوا و چمن زاري با صفا بود که از انعکاس، گياهانِ آن دشت، پر سياهِ زاغ مانندِ دم طاووس زيبا مي شد و در مقابل زيبايي آن دشت ، دُمِ زيباي طاووس مانند پر زاغ، سياه و کم ارزش به نظر مي رسيد.

معني بيت اول): گلِ لاله در آنجا چون چراغي مي درخشيد امّا از دودِ آن چراغ، درون لاله سياه ديده مي شد.  (اشاره به پرچم های سیاهِ درون گلِ لاله)

معني بيت دوم): گلِ شقايق ،بر ساقه ي خود طوري ايستاده بود که گويي جامِ شرابِ سرخ بر شاخه اي زمرّد رنگ و سبز قرار گرفته باشد.

واژگان و توضيحات

ناحيت: ناحيه، سرزمين                                   رياحين:گل های خوشبو.جمعِ ریحان

کشمير: ناحيه اي بين هند و پاکستان              جمال: زيبايي

مُتَصَيَّدي: شکارگاه                                          دِرَفشان: روشن و نوراني

مَرغزار: دشت و چمن زار                                 شقايق و لاله: دو گل سرخ رنگ

نَزِه: با صفا                                                        زُمرّد: سنگ قيمتيِ سبز رنگ

باده: شراب

 

دستور زبان فارسي:

آورده اند: فعل مجهول ـ 

نمودي و مانستيشکل قديم ماضي استمراري

آرايه هاي ادبي:

پر زاغ به دُم طاووس تشبيه شده است و بالعکس، دُم طاووس به پر زاغ.(آرایه ی عکس یا طرد)   /

**لاله به چراغ تشبيه شده است.

داغ: استعاره از سياهي درون لاله/ بيت دوم تشبيه مرکّب دارد شقايق بر روي ساقه تشبيه شده به قرار گرفتن جام شرابِ سرخ بر شاخه اي زمرّد رنگ.

 ايستادن شقايق: تشخيص است.

 * و در وي شکاري بسيار و اختلاف صيادان آنجا متواتر؛ زاغي در حوالي آن بر درختي بزرگ گَشن خانه داشت نشسته بود و چپ و راست مي نگريست ناگاه صيادي بدحالِ خشِن جامه، جالي بر گردن و عصايي در دست، روي بدان درخت نهاد. بترسيد و با خود گفت: اين مرد را کاري افتاد که مي آيد و نتوان دانست که قصدِ من دارد يا از آنِ کسِ ديگر من باري جاي نگه دارم و مي نگرم تا چه کند.

معني):

1ـ  در آن چمن زار ، شکار بسيار بود وصيّادان پي در پي رفت و آمد مي کردند.

2ـ زاغي در آن حوالي، بر درختي بزرگ و پرشاخ و برگ لانه داشت. نشسته بود و اطراف را نگاه مي کرد.

3ـ ناگهان، صيّادي بدترکيب با لباسي خشن و نامرتّب و دامي بر دوش و عصايي در دست، به طرفِ آن درخت روي نهاد.

4ـ زاغ ترسيد و با خود گفت: اين مرد کاري دارد که به اينجا مي آيد و معلوم نيست قصدِ شکار مرا دارد يا ديگري را. در هر حال ،من در اين جا مي مانم و مي بينم که چه خواهد کرد؟

واژگان

اختلاف: رفت و آمد                               بد حال: خشن

متواتر: پي در پي                                   جال: دام و تور

گَشن: انبوه                                            باري: در هر حال

دستور زبان فارسي:

در سطر اوّل حذف فعل ديده مي شود، وي به جاي آن به کار رفته است.

¤ صياد پيش آمد و جال باز کشيد و حَبَه بينداخت و در کمين بنشست. ساعتي بود؛ قومي کبوتران برسيدند و سَرِ ايشان کبوتري بود که او را مُطَوِقَه گفتندي و در طاعت و مطاوعِت او روزگار گذاشتندي. چندان که دانه بديدند، غافل وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند و صياد شادمان گشت و گُزاران به تک ايستاد، تا ايشان را در ضبط آرد و کبوتران اضطرابي مي کردند و هر يک خود را مي کوشيد. مطوّقه گفت: جاي مجادله نيست؛ چنان بايد که همگان استخلاص ياران را مهم تر از تخلّصِ خود شناسند و حالي صواب آن باشد که جمله به طريق تعاون قوّتي کنيد تا دام از جاي برگيريم که رهايش ما در آن است.

معني ):

1ـ  شکارچي جلوتر آمد، و دام را گستراند، دانه انداخت و پنهان شد، مدّتي گذشت.

2ـ گروهي از کبوتران رسيدند و رئيس و پیشوای  آنان، کبوتري بود که او را مُطَّوقه مي گفتند و در طاعت و فرمان بَریِ او، روزگار را سپري مي کردند.

3ـ همين که دانه را ديدند، از روی غفلت و بي خبری، پايين آمدند و همه در دام افتادند و صيّاد ،خوشحال شد و با ناز و شادي شروع به دويدن کرد تا آنها را گرفتار کند.

4ـ کبوتران بي قراري مي کردند و هر يک براي رهايي خود تلاش مي کرد.

5 ـ مُطَّوقه گفت: جایِ بحث و جدال نيست . بايد به گونه اي کار کنيد که همگان، رها کردنِ ياران را مهم تر از خلاصیِ خود بدانند.

6 ـ و اکنون درست آن است که همه از راهِ همياري، نيرويي به کار ببريد تا دام را از جا برداريم زيرا رهايیِ ما در اين کار است.

واژگان

جال: دام                                                         تگ: دويدن

حَبّه: دانه                                                        مجادله: جدال و ستيزه

قومي: گروهي                                                 همگنان: همگان

سَر: رئيس                                                       تخلّص: رهايي

مُطَّوقه: طوقدار                                                استخلاص: رها کردن

مطاوعت: فرمان بري                                             صواب: صلاح و درست  

گُرازان: جلوه کنان و با ناز راه رفتن                        تعاون: همياري  

 

 

¤ کبوتران فرمان وي بکردند و دام برکندند و سر خويش گرفت. و صياد در پي ايشان ايستاد، بر آن اميد که آخِر درمانند و بيفتند. و زاغ با خود انديشيد که بر اثر ايشان بروم و معلوم گردانم فرجام کار ايشان چه باشد. که من از مثل اين واقعه ايمن نتوانم بود. و از تجارب براي دفع حوادث سلاح توان ساخت.

بر اثر: به دنبال ـ فرجام: پايان 

سر خويش گرفت:  : > سرِخويش گرفتند. به قرينه شناسه ي فعلِ قبل، شناسه گرفت حذف شده است.

معني):

1ـ  کبوتران فرمان او را پذيرفتند و دام را برداشتند و راه خود را پيش گرفتند و رفتند.

2ـ و صيّاد به دنبال آنها مي رفت و مي نگريست به اميد آنکه، سرانجام خسته مي شوند و مي اُفتند.

3ـ و زاغ با خود فکر کرد که به دنبالِ آنها بروم و معلوم کنم که پايانِ کارِ آنها، چه شود؟ زيرا من از مانندِ

اين حادثه در امان نيستم.

4ـ و از تجربه ها  برای دفعِ حوادث ،مي توان سلاح ها درست کرد.

¤ و مُطَّوقه چون بديد که صيّاد در قفاي ايشان است، ياران را گفت: اين ستيز روي در کار ما به جدّ است و تا از چشم او ناپيدا نشويم دل از ما نگيرد. طريق آن است که سوي آباداني ها و درختستان ها رويم تا از نظر او ما منقطع گردد. نوميد و خايب بازگردد که در اين نزديکي موشي است از دوستان من! او را بگويم تا اين بندها را ببُرد.» کبوتران اشارت او را امام ساختند و راه بتافتند و صياد بازگشت.

 

واژگان

قفا: پشت، پشت گردن                              خايب: نا اميد

ستيزه روي: گستاخ و پر رو                        اشارت: دستور و راهنمایی

به جّد: جدّي                                            اِمام: راهنما و الگو

منقطع: بريده، قطع شده                         راه بتافتند: راه را کج کردند

معني):

1ـ و مُطَّوقه چون ديد که صياد به دنبال، آنها است به دوستان گفت: اين فردِ گستاخ و پُر رو، در گرفتار کردن ما جدّي است و تا از نظرِ او پنهان نشويم دست از سرِ ما بر نخواهد داشت.»

2ـ" راه آن است که به سوي مکان هاي آباد و پُر شاخ و درخت و سر سبز برويم تا چشمِ او از ديدنِ ما عاجز شود و نا اميد و مأيوس برگردد. و بدانید  که: در اين نزديکي موشي است که با من دوستي دارد به او مي گويم تا اين بندها را بِبُرد."

کبوتران ،دستورِ او را الگو و راهنما دانستند و راه ،کج کردند و صيّاد برگشت.

 

 

¤ مُطَّوقه به مسکن موش رسيد. کبوتران را فرمود که: فرود آييد» فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند و آن موش را زِبرا نام بود، بادَهاي تما و خِردِ بسيار گرم و سرد روزگار ديده و خير و شرَّ احوال مشاهدت کرد. و درآن مواضع از جهت گريز گاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هر يک را د ديگري راه گشاده و تيمار آن را فراخورِ حکمت و بر حَسَبِ مصلحت بداشته. مُطَّوقه آواز داد که: بيرون آي» زبرا پرسيد که: کيست؟»  نام بگفت؛ بشناخت و به تعجيل بيرون آمد.

واژگان

مسکن: خانه                                     تيمار: مواظبت

دَها: زيرکي و هوش                          تعجيل: شتاب

مواضع: جاي ها، جمعِ موضع

 

 

معني):

1ـ کبوترِ طوق دار،به خانه ی موش رسيد به کبوتران دستور داد که: فرود بياييد.» فرمان او را پذيرفتند و همه فرود آمدند و آن موش نامش زِبرا بود. با خِرد و هوش تمام و خوب و بدِ روزگار را ديده و

چشیده ، خوبی و بدیِ آن را ، مشاهده کرده بود.

2ـ و در آن اطراف، براي فرار در روزِ حادثه، صد سوراخ و لانه ساخته بود و هر يک را در ديگري راه داده، و باحکمت و دانشِ خویش، و مطابقِ مصلحت، از آنها مواظبت مي نمود،

مُطَّوقه آواز داد که: بيرون بيا».

 زبرا پرسيد که کيست؟

مُطَّوقه نامش را گفت: زِبرا او را شناخت و با عجله بيرون آمد.

¤ چون او را در بند بلا بسته ديده، زه آب ديدگان بگشاد و بر رخسار جوي ها براند و گفت: اي دوست عزيز و رفيق، تو را در اين که افگند؟

جواب داد که: مرا قضاي آسماني در اين ورطه کشيد» موش اين بشنود و زود در بريدن بندها ايستاد که مُطَّوقه بدان بسته بود. گفت: اي دوست، ابتدا از بريدن بند اصحاب اولي تر». گفت: اين حديث را مکررّ مي کني؛ مگر تو را به نفسِ خويش حاجت نمي باشد و آن را بر خود حقّي نمي شناسي!»

واژگان

زه آب: آبي که از سنگي يا زميني مي جوشد.    

موافق: همراه             ورطه: گرداب

قضا: تقدير                التفات: توجّه

آرايه هاي ادبي:

بند بلا: اضافه تشبيهي ـ زه آب ديده: اضافه تشبيهي (چشمه چشم) ـ بر رخسار جوي ها .: اغراق است

معني):

1ـ وقتي او را گرفتارِ بلا ديد، اشک از چشم جاري کرد و بر چهره اش،از بسیاریِ اشک،جوی ها ،جاری

گشت  و گفت: اي دوستِ عزيز و يارِ همراه، چه کسي تو را در اين رنج گرفتار کرد؟»

2ـ جواب داد که: " تقدير آسماني مرا در اين گرداب افکند." موش، این را شنيد و سريع شروع کرد به بُريدنِ بندهايي که مُطَّوقه به آن بسته بود.

3ـ مُطَّوقه گفت: اوّل، بندِ دوستانم را باز کن» موش به اين حرف توجّهي نکرد.  مُطوّقه  گفت:

اي دوست ،ابتدا بندِ دوستان را باز کني بهتر است.». موش گفت: اين حرف را باز تکرار مي کني. مگر تو به وجودِ خودت نياز نداري و وجودِ تو بر تو حقّی ندارد؟»

.

 

¤ گفت: مرا بدين ملامت نبايد کرد که من رياست اين کبوتران تکفّل کرده ام، و ايشان را از آن روي بر من حقّي واجب شده است. و چون ايشان حقوق مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرت ايشان از دست صياد بجستم، مرا نيز از عهده ي لوازم رياست بيرون بايد آمد و مواجب سيادت را به ادا رسانيد. و من مي ترسم که اگر از گشادن عقده هاي من آغاز کني ملول شوي و بعضي از ايشان در بند بمانند و چون من بسته باشند ـ اگر چه ملالت به کمال رسيده باشد ـ اهمال جانب من جايز نشمري و از ضمير بدان رخست نيابي و نيز در هنگام بلا شرکت بوده است، در وقت فراق موافقت اولي تر و الّطاعنان مجال وقيعت يابند.»

واژه نامه و توضيحات

ملامت: سرزنش                                     ملول: خسته

تکفّل: عهده دار شدن                           ملالت: خستگي

مناصحت: اندرز دادن                            اِهمال: سستي   

معونت: ياري                                          ضمير: درون

مظاهرت: پشتگرمي                              رخصت: اجازه

مواجب: علّت ها ، موجبات                    فراغ: آسايش

سيادت: سَروري                                    طاعنان: بدگويان و طعنه زنندگان

عُقده ها: گِره ها                                    وقيعت: سرزنش و بد گویی

معني):

1ـ گفت: با اين کار نبايد مرا سرزنش کني زيرا که من، رياستِ اين کبوتران را پذيرفته ام و به همين

دليل، ایشان بر گردنِ من، حقّی دارند.

2 ـ و چون آنها ،حقِّ مرا با طاعت و پند و اندرز پذيري ،به جا آوردند و با ياري و پشت گرمیِ آنان ،از

دستِ صياد، نجات يافتم ، من نيز بايد از عُهده ي کارهاي رياست بر آيم و سبب سَروریِ خود را به انجام رسانم. من نيز بايد وظيفه ی خود را انجام دهم»

 

3ـ و مي ترسم اگر اوّل،  گِره هاي مرا باز کني خسته شوي و  برخي از آنان گرفتار بمانند . وتا من،

بسته باشم ،هر چند که خسته شده باشي، سُستي در حقِّ مرا صحيح نمي داني و دلت به آن راضي

نمي شود.

4ـ و همان گونه که در وقتِ بلا و گرفتاري با هم بوده ايم، در وقتِ آسايش، همراهي بهتر است وگر

نَه،  سرزنش کنندگان، فرصتِ بدگويي پيدا مي کنند.

 

¤ موش گفت: عادت اهل مکرمت اين است و عقيدت ارباب مودّت بدين خصلت پسنديده و سيرت ستوده در موالات تو صافي تر گردد و ثقت دوستان به کرم عهده تو بيفزايد» و آن گاه به جّد و رغبت بندهاي ايشان تمام ببريد و مُطَّوقه و يارانش مطلق و ايمن بازگشتند.

واژگان

اهل مکرمت : جوانمردان                              موالات: دوستي ها

ارباب مودّت: دوست داران                           ثقت: اعتماد و اطمینان

خصلت: خلق و خو                                       مُطلق: رها

معني):

1ـ موش گفت: روشِ جوانمردان، همين است و نظرِ دوستان، به اين خُلق و خوي پسنديده و باطنِ

پاکِ تو، در دوستیِ تو پاک تر مي شود. (بيشتر شيفته ی  دوستیِ تو مي شوند) و اعتمادِ دوستان به

بزرگواري و پيمان داري تو بيشتر مي شود».

2ـ و آن وقت با جدّيت و ميل فراوان ،بندِ آنها را باز کرد و مُطَّوقه و دوستانش، رها و آسوده برگشتند.

 

حسین حسین زاده بافرانی.دبیر دبیرستان چمرانِ نایینفروردین 98

 

کلمات کلیدی: مي ,ايشان ,تو ,مرا ,مُطَّوقه ,کبوتران ,او را ,در اين ,را در ,که در ,است که ,نصر الله منشي ,اي زمرّد رنگ ,تشبيه شده است ,بر درختي بزرگ

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer معنی و نکات درس همـــــــــــــــــــــــــــــــای رحــمـت . فارسی دهم. همه ی رشته ها

سیّد محمّد حسین بهجت تبریزی،متخلّص به شهریار(1367-1265هجریِ شمسی)،از بر جسته ترین 

شاعرانِ غزل سرای معاصر است.او علاوه بر غزل در سرودن انواعِ شعر فارسی مهارت داشت.

از آثار او علاوه بر کلّیات اشعار،در پنج جلد،می توان به منظومه ی حیدر بابایه سلامِ وی به زبانِ ترکی

اذربایجانی ، اشاره کرد.

غزلِ(همای رحمت) یکی از شور انگیز ترین سروده های وی ،در وصفِ مولای متّقیان، علیف علیه السّلام،

است.

***************************************************

تذکّــــــــــــــــــــــــــــــر مهم:ابیاتِ ســـوم و نهــــــم و دهــــــــم و یازدهـــــــــــم ، در کتابِ فارسی

سالِ دهم نیامده که  برای رعایت ِامانت داری و آشنایی دانش اموزان با تمامِ شعرِ شهریار،

در این جا ذکر کرده ام. و البته در آزمون ها  این چهار بیت موردِ پرسش، واقع  نخواهد شد.

*************************************************************************

همای رحمت،(قالبِ غزل و وزن:فَعَلاتُ فاعِلاتُن ، فَعَلاتُ فاعِلاتُن) دو ی.

1-علی ای همای رحمت، تو چه آيتی خدا را             كه به ما سِوا فكندی همه سايه ی هما را

*علی :  ، منادا

*هما : نماد سعادِت ، مرغ سعادت ، پرنده ای از راسته ی شکاریان که در قدیم آن را موجبِ سعادت

می دانستند .در زبانِ پهلوی به معنیِ فرخنده است و به همین دلیل،نمادِ سعادت به شمار می آید.

* همای رحمت : اضافه تشبيهی ، رحمت و بخشش خدا به این پرنده تشبیه شده ، استعاره از حضرت علی (ع)

*تو چه آیتی خدا را

* آیت : نشانه

*را : برای ، نشانه ی متمّمی

* که : زیرا که ، که تعلیل ، علّت را بیان می کند

* ماسوا : مخفّفِ ما سوی الله : همه چيز به غير از خدا ، همه ی مخلوقات ، کائنات

* را (در مصرعِ دوم):  نشانه ی مفعولی

*مصراع دوم تلميح دارد به اين كه هرگاه پادشاهی جانشينی نداشت هما را به پرواز درمی‌آورند . آن

گاه که این پرنده فرود می آمد ،بر سر هر کس که می نشست، پادشاه می شد .

معنی : علی ،ای مرغِ سعادت، تو نشانه‌ ای شگفت، از خدا هستی. چرا كه سايه ی 

 خوشبختی و رحمتِ الهی را بر سرِ همه ی موجوداتِ عالم افكنده‌ای (آيت و مظهرِ رحمتِ

پروردگار، هستی .)

*************************************************************************

2_دل اگر خداشناسی ،همه در رخِ علی بین                  به علی شناختم من ،به خدا قسم خدا را

* دل :  منادا

* در رخ كسی ديدن : يعنی به چيزی توجّه كردن

* را :نشانه ی مفعولی

* حذف فعل به قرینه ی معنوی(به خدا، قسم می خورم)

* آرایه ی واژه آرایی (علی- خدا)

* دل ، چون خطاب واقع شده، تشخیص و استعاره مکنیه

*خداشناسی به کمال نخواهد رسید مگر از طریق علی(ع)*

معنی :  ای دل ، اگر خدا را می‌‌شناسی پس به چهره ی ملكوتیِ علی بنگر تا جلوه ‌گاهِ حق

تعالی را ببينی. سوگند به خدا ،من به واسطه ی او ،كه حجّتِ حق است ،خدای ناديده را

شناختم .

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

3_مگر ای سحابِ رحمت تو بباری ار نه دوزخ                 به شرارِ قهر سوزد ،همه جانِ ما سوا را

* مگر : اميد است ، ان شاء الله ، خدا کند که

* سحاب: ابر                           *  دوزخ: جهنّم              * شرار:شعله ی آتش و پاره های آتش

*دوزخ و شرارِ قهر: مراعات نظیر

* سحاب رحمت‌ : اضافه تشبيهی ، استعاره از وجود پر فیض و برکت حضرت علی (ع)

* ارنه : مخفّفِ اگر نه

* شرار قهر : اضافه ی تشبيهی ، شعله‌های آتش عذاب

* را : مفعولی

*برشفاعت حضرت علی در روز قیامت، از تمامی پیروانِ خود دلالت دارد .

معني :ای علی، خدا کند که لطف و رحمتت ،شاملِ حالِ ما شود  و گر نه ، آتشِ قهرِ دوزخ

همه را خواهد سوزاند .

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

4- برو ای گدای مسكين، درِ خانه ی علی زن                   كه نگين پادشاهی ،دهد از كرَم گدا را

* تلمیح دارد : آیه ی 55 سوره ی مائده انَّما ولیّکم الله و رسوله وَ الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلوة و

یؤتون اّکوة و هُم راکِعون .» اشاره به ماجرای بخشیدنِ انگشتر به سائل در نمازبه وسیله ی حضرتِ

علی

* نگين پادشاهی : مقصود بخشش فراوان

*  نگین: مجاز از انگشتر( با علاقه ی جزئیه) 

* در خانه ی کسی را زدن : کنایه از کمک خواستن از کسی و متوسّل شدن به او

* کرم : لطف و بخشش

*را : (به) حرف اضافه ، نشانه ی متممی

* آرایه ی تکرار و تصدیر( گدا)

معنی : ای گدای بيچاره، برو و در خانه علی را بزن و از علی، كمک بخواه زيرا كه او از روی

لطف و بخششِ بسيار، فراوان، می‌‌بخشد.(حتّی در نماز، انگشتری خویش را می بخشد و

کرامتش را نشان می ذهد.)

**************************************************************************

5_به جز از علی كه گويد، به پسر كه قاتلِ من                 چو اسير توست اكنون ،به اسير كن مُدارا ؟

*پرششِ انکاری ( سؤالی که به پاسخ نیاز ندارد و تنها برای ناکیدِ بیشتر می آید.)

تلميح به داستان ضربت خوردن حضرت علی (ع) به دست ابن ملجم مرادی  و سفارش علی(ع) به

فرزندشان، امام حسن(ع) برای به نرمی رفتار کردن با ابن ملجم

*پسر، منظور امام حسن (ع) است .

* قاتل : ابن ملجم مرادی

* مدارا : به مهربانی رفتار کردن

* تکرار یا واژه آرایی(اسیر)

معنی : به غیر از حضرت علی (ع) ،چه كسی به فرزندش ، سفارش می کند که:  با قاتلِ

من وقتی اسيرِ توست، با ملايمت و مهربانی  رفتار كن ؟

***************************************************************

6_به جز از علی كه آرد،پسری اَبُوالعجايب                كه عَلَم كند به عالَم، شهداي كربلا را؟

* تلميح دارد به حادثه ی كربلا

* ابوالعجایب : صاحب شگفتی ها ، کسی که کارهای شگفت انگیز می کند ، منظور امام حسین(ع)

*ابو : پدر ، صاحب

*العجایب : جمع عجیبه ، شگفتی ها

*پرسش انکاری

*واج آرایی مصوّت / ا / ،/ل/

* را : نشانه ی مفعولی

* عَلم كردن : برپا کردن ، کنایه از مشهوركردن ، به نام و شهرت رسانیدن ، در معرضِ ديد همگان قرار

دادن ، زیرا عَلَم به معنای پرچم و نشانه است

* عَلم و عالم : جناس ناقص افزايشی

معنی : به جز علی(ع)، چه كسی می‌‌تواند ،پسری به دنيا آورد كه واقعه ی كربلا را رقم

بزند و داستانِ شهدای کربلا را در معرضِ دید جهانیان قرار دهد؟

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

7_چو به دوست عهد بندد، ز ميان پاک بازان               چو علی كه می‌‌تواند، كه به سَر برد وفا را؟

 

* تلميح به شبِ هجرت حضرت رسول اکرم (ص) ،که حضرت علی (ع) به جای ایشان خوابیدند و اوج

وفای به عهد را نمایان ساختند .

*پرسش انكاری

* (را) نشانه ی مفعول

*دوست:استعاره از خداوند و حضرتِ رسولِ اکرم

* پاک بازان:کسانی که جان و هستیِ خویش را برای خداوند یا معشوقِ خود ، فدا کنند.(عاشقانِ

واقعی)

معنی : چه کسی جز علی(ع)،وقتی با خدا و رسولش ،عهد و پيمان می‌‌بندد ،می تواند در

میانِ عاشقان،به پیمانِ خویش وفا دار بماند و عهد به جای آرد؟

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

8_نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت              متحيّرم چه نامم، شَه ملُک لافَتی را ؟

* مبالغه ی شاعرانه ،در بیانِ عظمت و شخصیّت و کمالات فراوان حضرت علی (ع) است که او را در

مرتبه ای برتر از صالحان و دیگر بندگان خدا قرار داده و گرنه حضرت علی (ع) هم، از لحاظِ جسمانی

بشر است ( عجزِ شاعر در توصیفِ حضرت علی (ع) ، را می رساند.)

* تلميح دارد به داستانِ غزوه ی احد

شَه ملک لافتی : شاه سرزمين فتح نشدنی ،اشاره به خبری درباره بزرگواری و دلاوری امیرمؤمنان که

در غزوه ی احد، در فضای آسمان پیچیده شده بود .

* تلمیح به ( لا فَتی الّا علی، لا سَیف الّا ذوالفقار) جوان مردی چون علی و شمشیری چون

ذوالفقارش نیست. 

 این ندای آسمانی،هم زمان با رشادت های علی(ع) در جنگِ اُحد در فضای اسمان پیچیده بود.

 

معنی : من ،نه می توانم او را خدا بنامم و نه می توانم او را انسان بدانم. در حیرتم که چه

نامی بر پادشاهِ سرزمینِ جوان مردی و شجاعت بگذارم.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

9_به دو چشم خون فشانم، هِلِه ای نسيمِ رحمت             كه ز كوی او غباری ،به من آرتوتيا را

*چشم و توتیا : مراعات نظیر

* چشم خون فشان : كنايه از گريستنی غم بار

* هِله : آگاه باش ، صوت تنبيه ( : کلمه ای که برای آگاه کردن به کار می رود . )

* نسيم رحمت : اضافه ی تشبيهی ، رحمت خداوند ، به نسیم تشبیه شده است ، مورد خطاب واقع

شده ( تشخیص و استعاره ی مکنیه )

* آر و را : جناس ناقص قلب

*را : برای ،( حرف اضافه)  نشانه ی متمّمی

* غبار کوی او : مشبّه

*توتیا : مشبّهٌ به ( غبار کوی او را به توتیا تشبیه کرده)

* مرجعِ ضمیر(او)،(حضرت علی(ع) یا معشـــــــــــــــــــــــــــــوق)

* توتیا: اُکسید طبیعی  وناخالصِ روی که در قدیم برای رفعجوش های بهاره و جوش های تراخمی بر

روی پلک های چشم می پاشیدند.

این مادّ ه ی شفا بخش در تعبیرِ شاعرانه ، وسیله ای است برای روشنایی بخشی به چشم.

* توتیا را نباید باسُرمه که برای سیاه کردنِ مُژه و پلک به کار می رود، اشتباه کرد.سُرمه گَردِ 

سولفورِ آهن یا نقره و یا پودر سوزانده شده ی استخوانِ شتر است.

 

معنی : با دو چشمی خونبار، می گریم . ای نسیمِ رحمت و بخشش، از کوی و رهگذارِ

او گرد و غباری برایم بیاور  تا آن را روشنی بخشی برای چشمانم ،قرار دهم. ( خاکی که

مایه ی بصیرت می شود. ) 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

10_به اميد آن كه شايد، برسد به خاکِ پايت              چه پيام ها سپردم، همه سوزِ دل صبا را

* صبا : باد خنک و لطیفی كه از شمالِ شرق می وزد ، نماد پیام رسانی است .

* را : به ،(حرف اضافه) نشانه ی متمّمی

* پیام رسانی بادِ صبا،تشخیص( جان بخشی)

* مرجع ضمیرِ ( َت)،  (حضرت علی یا معشـــــــــوق) می باشد.

معنی : به اين اُمید هستم كه شايد حرفهايم به خاکِ پايت برسد .از همين رو، چه

پيام‌های بسیاری را که با سوزِ دل به نسیمِ صبحگاهی سپردم ،تا به تو برساند.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

11-چو تويی قضای گردان، به دعای مستمندان                    كه ز جانِ ما بگردان، ره آفتِ قضا را

* واج آرايی مصوّت بلند / آ / دارد .

* را : نشانه یمفعولی

* حذف فعل به قرینه ی معنوی،(به دعای مستمندان، قَسَمت می دهیم.)

* قضا: تقدیر و سرنوشت

* آفت قضا، اضافه ی استعاری و تشخیص

معنی : ای علی چون تو گرداننده ی قضا ( تغییر دهنده ی پیشامدهای ناگوار ) هستی به حقّ دعای

بيچارگان ،قَسَمت  می دهیم،پيشامدهای بد را از ما دور گردان.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

12_چه زنم چو نای هر دم ،ز نوای شوق او دم                  كه لسان غيب خوش‌تر ،بنوازد اين نوا را

*دم اوّل : لحظه ، درمعنی نَفَس با نای و نوا و بنوازد، ایهام تناسب دارد .

*دم دوم : نَفَس (البته مجاز از سُخن ،با علاقه ی سببیه)

* دم و دم : جناس تام

* نوای شوق : صدایی که از سر شوق و علاقه برمی آید .

*دم زدن : کنایه از سخن گفتن

*نوا : صدا

*لسان غیب : لقبِ حافظ شیرازی که چون حافظِ قران بوده و بر اسرار غیب واقف بوده، این لقب را بر

او  نهاده اند.

*را : مفعولی

* نای ، دم ( دوم ) ، بنوازد ، نوا : مراعات نظير

* شاعر خود را به نای تشبیه نموده است.

* مرجع ضمیرِ(او):حضرت علی(ع) یا معشــــــــــوق

معنی : من چرا باید همانندِ نی ، هر لحظه و هر دم سُخن از عشقِ او بگویم؟ كه حافظ

شيرازیف این نوای عشق را خوش‌تر و زیباتر سر مي‌‌دهد .

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

13_همه شب در اين اميدم، كه نسيم صبحگاهی                 به پيام آشنايی، بنوازد آشــــــنا را

* تضمين شعر حافظ( این بیت از حافظ است.)

*تضمین : آوردن آیه ، حدیث ، مصراع و یا بیتی از شاعری دیگر را در اثنای کلام، تضمین گویند . تضمین

با ایجاد تنوّع سبب لذّت خواننده می شود و پدید آورنده ی ایجاز در کلام است و آگاهی شاعر را از

موضوعات مختلف نشان می دهد . هر قدر تضمین طبیعی تر باشد ،( به بافت کلام بخورد ) هنری تر است .

* مصراع دوم : واج آرایی مصوّت بلند / آ /

*آرایه ی تکرار(آشنا)

 

*پیام آشنا : در شعرِ شهریار، پیام عشق و محبّت آمیز علی(ع) از جانب خداوند ،(معشوق)

* آشنای دوم:شهریار و( عاشق) :  

* پیام آشنا : در شعرِ حافظ : خداوند منظور است و   منظور از آشنای دوم : حافظ

*به طور کلّی مقصود از پیامِ آشنا، پیامِ معشوق و منظور از آشنای دوم،عاشق می باشد.

* نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد این نوا را : تشخیص

معنی : تمام  شب ها را در اين اميد سپری می کنم كه نسيم صبحگاهی، پيامآکنده از

عشق و محبّت آميز علی (ع) را از جانب خدا برای من بياورد و دلِ من را نوازش دهد.

(نسیم صبحگاهی ،پیامی از معشوق را برای عاشقِ خویش بیاورد.)

****************************************************************

14_ زنوای مرغ يا حق ،بشنو كه در دلِ شب       غم دل به دوست گفتن، چه خوش است شهريارا

*مرغ يا حق :  پرنده ای که هنگام آواز خواندن،گویی کلمه ی حق» را تکرار می کند. استعاره از

عارفان و شب نشینان

* دلِ شب : اضافه ی استعاری ، تشخیص

*  (ا ) در (شهریارا ): نشانه ی ندا

* بيت تخلّص دارد چون نام شاعری ِمحمّد حسین بهجت تبریزی،  در آن آمده است .

*دوست، استعاره از خداوند ( معشــــــــــــــــــــــــــــوق)

معنی : ای شهریار،نوای مرغِ يا حق ( عارفان ) را بشنو كه در دلِ شب، غم خویش را با خدايش در

میان می نهد . چه قدر خوب و زیباست  كه آدمی، غم دل را برای خدایش باز گو کند! .

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پایان.

نوزدهم ابان نود و هشت.حسین حسین زاده بافرانی، دبیر ادبیات فارسی دبیرستان شهید چمران

نایین

 

 

کلمات کلیدی: علی ,خدا ,كه ,ای ,حضرت ,دل ,حضرت علی ,استعاره از ,او را ,را به ,را نشانه ,از حضرت علی

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer معنی و نکات درس پاسداری از حقیقت، فارســــــــــی دهــــــــــــــــــــــــــم

 پاسداری از حقیقت

قالب شعر:شعر سپید،یعنی اهنگ دارد امّا وزن عروضی ندارد و جای قافیه در ان مشخّص نیست.

این شعر از بهترین سروده های علی گرمارودی، شاعرِ معاصر، می باشد.

او که از پیشتازانِ شعر مذهبیِ امروز است، تنها به سوگِ کربلا بسنده نکرده، بلکه به ابعاد حماسی

عاشورا و پیام ِخونِ شهیدِ بزرگِ کربلا نیز پرداخته است.

 

  ************************************************************************

سید علی گرمارودی، زاده ی سیِ فروردینِ1320 در قم است.وی شاعر،نویسنده،حافظ پژوه،

گوینده و مجریبرنامه های رادیو و تلویزیون است.او منتخبِ ششمین همایشِ چهره های ماندگار در 

سالِ 1385 نیز می باشد.

از مجموعه شعر هایش می توان به(سایه)،( درسایه سار نخلِ ولایت)،(تا ناکجا)،( بارانِ اخم) اشاره نمود.

**********************************************************************************************************************************************************

درختان را دوست می دارم / که به احترام تو قیام کرده اند / و آب را / که مهرِ مادرِ توست.

 

 / قیامِ درختان: جانبخشی / تو: مرجع ضمیر :امام حسین /تلمیح به مهریه ی بانوی بزرگِ 

اسلام، حضرت زهرا، سلام اللّه علیها، که گویا قسمتی از شریعه ی فرات بوده است.

حسن تعلیل(علّتِ ایستادنِ  درختان، احترام به توست. ) /حسن تعلیل:(دلیلِ دوست داشتنِ

آب را، مهریه ی حضرتِ زهرا بودن، می داند.)/ مهر: مهریه، کابین و صِداق / مادر: منظور حضرت زهرا /حذف (دوست می دارم) به قرینه ی لفظی بعد از(آب را)

                                         ****************

بازگردانی: من درختان را که به احترامِ تو،ای حسین،عمود ایستاده اند،و آب را که مهریه و

صداقِ مادرت، زهراست، دوست می دارم.

(هر چیزی که من را به یاد تو بیندازد، دوست دارم.)

****************************************************************************

خون تو شرف را سرخگون کرده است / شفق آینه دار نجابتت / و فلق، محرابی که تو در آن /

نماز صبح شهادت گزارده ای

خون: مجاز از جان باختن، شهادت / شرف: آبرو، بزرگ منشی، بزرگواری / سرخگون کرد:

کنایه از این که اعتبار بخشید،آبرو بخشید / شفق: سرخی شامگاهی / فلق: فجر، سپیده

صبح / آینه دار: کسی که آیینه را در پیش عروس یا هر کس دیگر نگه دارد تا خود را در آن

ببیند،  / شفق، فلق: تضاد / نجابت: پاک منشی / شفقِ آیینه دار: جانبخشی

/ گزارده ای: ادا کرده ای (بن ماضی: گزارد، بن مضارع: گزار) (هم آوا: گزاردن: انجام دادن، گذاشتن: نهادن)

مراعات نظیر، در کلماتِ شفق،فلق،صبح، محراب و نماز

تشبیه:شفق، آیینه دارِ نجابت و فلق،محرابی

حسن تعلیل:شاعر تشکیل شفق و فلق و سرخی آن ها را دلیلی بر یاد آوری مظلومیت و به

خون، آغشته شدنِ ایشان می داند.

                                       ***************

بازگردانی: کشته شدنِ تو به شرف،آبرو بخشیده است.  شفق،منعکس کننده ی پاکی و 

نجابتِ توست و سپیده دم، محرابیست که تو در آن نمازِ صبحِ عاشورا را به جا آوردی.

♣♣♣*************************************************************

در فکر آن گودالم  / که خون تو را مکیده است / هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم / در حضیض هم می توان عزیز بود / از گودال بپرس

گودال خون مکیده: جانبخشی / تلمیح به داستان جان باختن امام حسین و گودالِ قتلگاه /

/ تلمیح به "شَرَفُ المَکانِ باِلمَکینِ" (ارزشِ هر جای و جایگاهی به کسی است که در آن

قرار گرفته است.)/ رفیع: بلند، مرتفع / حضیض: فرود، جای پست در زمین یا پایین کوه /

 از گودال بپرس: جانبخشی

پارادوکس:(متناقض نما):رفیع بودنی گودال و در حضیض، عزیز بودن

                                                         ******

بازگردانی: در فکرِ گودالِ قتلگاهِ تو هستم که در ظهرِ عاشورا خونِ مبارکت را مکید.

هیچ گودالی این چنین بلند مرتبه و والا، نشده است.به راستی که در عینِ پستی نیز،

می توان عزیز و گرانقدر بود.

***************************************************************** 

♣♣♣

شمشیری که بر گلوی تو آمد / هر چیز و همه چیز را در کاینات / به دو پاره کرد: / هر چه در سوی تو شد

دیگر سو یزیدی… / 

کاینات: جمعِ کاینه، موجودات و هستی یافتگان  / ، یزیدی:کنایه از حق و باطل، تضاد

/ تلمیح به داستانِ جان باختن امام حسین

                                     ******************

بازگردانی:آن شمشیری که بر گلوی تو فرود آمد،و سرِ مبارکِ تو را برید،معیار حق و باطل شد.

 تو معیارِ حق و باطلی. هر کس و هر چه سمت و سوی تو و موافقِ تو بود، حق و هر

آن چه در سوی دیگر، باطل، خواهد بود.

******************************************************************

آه، ای مرگِ تو معیار!

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت / و آن را بی قدر کرد / که مردنی چنان / غبطه بزرگ

زندگانی شد.

مرگ، زندگی: تضاد / سخره: مسخره کردن، ریشخند / مرگت … به سخره گرفت: جانبخشی

بی قدر: بی ارزش / غبطه: رشک بردن، حال و روز کسی را آرزو داشتن بی آنکه خواهان

زوال او باشیم.

                                       *************

بازگردانی: آه، ای کسی که شهادتت،معیارِ تشخیصِ حق از باطل شد.

مرگِ تو، آن چنان زندگی را به مسخره گرفت و آن را بی ارزش ساخت ، که چنین مُردنی ،

بالاترین حسرتِ زندگانی شد.(از این رو زندگان به مرگِ تو رشک می ورزند و دوست دارند

همانندِ تو، جان ببازند.

  **************************************************************

خونت  / با خون بهایت حقیقت / در یک تراز ایستاد.

خون: مجاز از جان باختن / خونبها: دیه ، پولی که در ازای خونِ مقتول به بازماندگانِ او دهند /

تراز: همسطح /خون و خون بها: مراعات نظیر

                                        *************

بازگردانی: خون تو عینِ حقیقت است و هر دو هم ارزش اند.

*****************************************************************

و عزمت ضامن دوام جهان شد / -که جهان با دروغ می باشد- / و خون تو امضای

راستی است.

 

عزم: اراده، قصد / ضامن: ضمانت کننده، کفیل، به عهده گیرنده ی غرامت / اغراق درپاشیدنِ

دنیا با دروغ / خون: مجاز از جان باختن / امضا: مجاز از تأیید کننده /

مراعات نظیر :ضامن و امضا

                                    ****************

بازگردانی: اراده ی تو ،برای مقاومت در برابرِ بیداد،باعثِ پایداری و دوامِ جهان شد. 

چرا که جهان با دروغ، نابود می شود و شهادتِ تو ،راستی را تثبیت کرد و از نابودی رهاند.

******************************************************************

تو تنهاتر از شجاعت / در گوشه ی روشنِ وجدان تاریخ ایستاده ای / به پاسداری از حقیقت /

و صداقت

تنهاتر از شجاعت: جانبخشی / وجدانِ تاریخ: اضافه استعاری  و تشخیص/ پاسداری:

نگهبانی / صداقت: راستی

گوشه ی روشنِ وجدانِ تاریخ:واج آرایی مصوّت کسره

                                           *****************

بازگردانی: تو تنها کسی هستی که به تنهایی در درای تاریخ ایستاد و به نگهبانی از حقیقت

و راستی پرداخت. (دیگر تاریخ سازان همه در راه دروغ و کژی گام نهادند.)

******************************************************************

 

شیرین ترین لبخند / بر لبان اراده توست.

شیرین ترین لبخند: حس آمیزی / لبان اراده: اضافه استعاری و تشخیص / لبخند و  لب:

تناسب

                              ****************

بازگردانی: عزم و اراده ی  تو استوار و لبریز از شادابی است. 

***************************************************************

چندان تناوری و بلند / که هنگام تماشا / کلاه از سرِ کودک عقل می افتد.

 

تناور: تنومند، فربه، قوی جثّه / کودک عقل: اضافه تشبیهی / کلاه از … می افتد: جانبخشی،

کنایه از این که عقل توانِ شناختِ تو را ندارد.

تماشا:آرایه ی ایهام،دیدن و گشت و کذار

کلاه از سر اُفتادن: کنایه از عجز و ناتوانی و رُسوایی

                                         ***************

بازگردانی:  تو ، آن قدر بلند مرتبه هستی که خرد نیز  در هنگامِ شناختِ تو،عاجز و ناتوان

است.      (به اندازه ای بزرگ و بلندبالاست که خرد ،توانِ شناختِ او  را ندارد.)

*****************************************************************

بر تالابی از خونِ خویش / در گذرگهِ تاریخ ایستاده ای / با جامی از فرهنگ / و بشریّت

رهگذار را می آشامانی / -هر کس را که تشنه شهادت است.-

 

تالاب: آبگیر، برکه / گذرگه تاریخ: اضافه تشبیهی / جامی از فرهنگ: تشبیه(فرهنگ مانند

نوشیدنی است در جام تو)/ خون و شهادت: تناسب/ تشنه ی شهادت: اضافه استعاری /

تشنه: کنایه از بسیار مشتاق

 / رهگذار: رهگذر، عبور کننده / تلمیح به این قسمت از زیارتِ اربعین:

(و بذَل مُهجَتهَ فبک لیِستنقذ عبادک منالجَهاله و حَیره الضَّلاله.)(او، حسین (ع)، خونش را در راه

تو داد تا بندگانت را از نادانی و سرگردانیِ گمراهی نجات بخشد.)

تالابی از خون:اغراق

                                          *************************

 

بازگردانی: تو در گذر گاهِ تاریخ،جامی از فرهنگ و آگاهی را به رهگذران و کسانی که

شیفته ی شهادت هستند، می نوشانی و آنان را سیراب می نمایی.(با شهادتت سبب شدی

که مردم از نادانی برهند و از فرهنگ و دانش سیراب گردند.)

 

گوشواره عرش، مجموعه کامل شعرهای آیینی، سید علی گرمارودی

******************************************************************

هفتم ابان نود و هشت حسین حسین زاده بافرانی.دبیرِ دبیرستانِ شهید چمرانِ نایین

کلمات کلیدی: تو ,خون ,ای ,تاریخ ,جان ,شهادت ,تلمیح به ,کنایه از ,را به ,جان باختن ,که در ,علی گرمارودی، ,جان باختن امام ,به سخره گرفت ,از جان باختن

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer معنی و نکات درس:شکر نعمت، فارسی پایه ی دوازدهم. درس اوّل

معنی و نکات درس:شکر نعمت، فارسی پایه ی دوازدهم

 درس اول پایه ی دوازدهم

شکر نعمت

    گلستان: اثر سعدی در سال (۶۵۶ هـ . ق) نوشته شد. نثر آن مسجّع و آهنگین است. دارای حکایات کوتاه و امثال و حکم فراوانی است. در این نوع نثر آرایه هایی چون تشبیه،استعاره،سجع و… وجود دارد. دیباچه ی گلستان از بهترین نمونه های تحمیدیه است. از بهترین تصحیح های گلستان از دکتر یوسفی و دکتر خطیب رهبر است.

مضمون درس: حمد و ستایش خداوند و مدح پیامبر

* منّت خدای را،عزّ وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود، ممدّ حیات است و چون بر می آید، مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب

                                   از دست و زبان که بر آید              کز عهده شکرش به در آید ؟

اِعمَلوا آلَ داوُدَ شُکراً و قلیلُ مِن عِبادِیَ الشکُور. »

                        بنده همان به که ز تقصیر خویش             عذر به درگاه خدای آورد

                             ورنه ، سزاوار خداوندی اش                 کس نتواند که به جای آورد.

واژگان

منّت : سپاس و ستایش                    

ممدّ حیات : مدد کننده ی زندگی ( ادامه دهنده ی زندگی )

عزَو جلَ : گرامی و بزرگ است  (شکست ناپذیر و شکوهمند است.)                 

تقصیر : گناه و کوتاهی

قُربت : نزدیکی                                    

 عذر : توبه

مزید : افزونی                                      

به جای آوردن : ادا کردن

مفرّح ذات : شادی بخش وجود

دستور

را» در منت خدای را : برای تخصیص

 

 "  َش  "در (به شکر اندرش: جهشِ ضمیر "اندر شکرش"  و نقشِ آن مضاف الیه و مرجع ضمیر: خدا)

 

* عزّ و جل* : جمله ی معترضه و به معنی:(با عزّت و بلند مرتبه است او.)

 

به …… اندر*: آوردن دو حرف اضافه برای تأکید .

 

 در بسیاری از جملات بالا حذف به قرینه ی لفظی وجود دارد

  که » در بیتِ اول : به ترتیب ضمیر پرسشی و حرف ربط است.

 "بیتِ اول" استفهام انکاری دارد

آرایه ) قربت و نعمت ، حیات و ذات :  به ترتیب سجع متوازی و مطرّف دارند

**  آیه ی ۱۳ سوره ی سبا: اِعملو آلَ داود(آرایه ی تضمین یا اقتباس.)

معنیِ قسمت اوّل ):

–  سپاس و ستایش مخصوص خداوند ـ گرامی و بزرگ است ـ که اطاعتش سبب نزدیکی به او می شود و شکرگزاری از نعمتش باعث زیادی نعمت می گردد .

– هر نفسی که فرو برده می شود باعث ادامه ی(یاری رسانِ هستی) زندگی است و وقتی بیرون می آید ( بازدم می شود ) شادی بخش وجود است .پس ،در هر نفسی دو نعمت وجود دارد و برای هر نعمتی، شکر و سپاسی لازم است.

– ازدست و زبان چه کسی ساخته است که بتواند شکر او را به جای آورد؟ ( کسی نمی تواند )

– ای خاندان داود خدا را سپاس گزار باشید حال آن که عدّه ی کمی از بندگان من سپاس گزارند .

– بنده بهتر است که به خاطر گناهانش در درگاه الهی توبه کند وگرنه کسی قادرنیست، آن گونه که شایسته ی خداوند است ، او را شکر گزاری کند .

*****************************************************************

* بارانِ رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی به خطای منکر نبرد.

فرّاش باد صبا راگفته تافرش زمرّدین بگسترد و دایه ی ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات درمهد زمین بپرورد.

درختان رابه خلعت نوروزی قبای سبز ورق دربرگرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره ی تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته .

واژگان

خوان: سفره                                                                   

بی دریغ : بی مضایقه                                                       

ناموس: شرف و آبرو                                                          

فاحش: آشکار ، زشت و قبیح                                                               

وظیفه: مقرّری و دستمزد                                                              

منکر: زشت و ناپسند                                                         

فرّاش: گسترنده ی فرش                                                     

بادصبا: بادصبحگاهی                                                      

دایه: شیردهنده  ، پرستارِ طفل                                                           

بنات: جمع بنت؛ دختران                                                 

نبات: گیاه  

مهد: گهواره

خلعت: لباس فاخر و هدیه ی گرفته شده

  ورق : برگ

  فایق : برگزیده

موسم : وقت

ربیع : بهار

عصاره : شیره

تاک : درخت انگور

شهد : شیرینی و عسل

قدوم : آمدن، گام ها و جمعِ قدم

باسق: بلند                                                 

 دستور ):

  را » : در سطر اول به معنی حرف اضافه ی به » است

شهد فایق و نخل باسق : هر دو موصوف و صفت هستند .

آرایه ) باران رحمت و خوان نعمت : هر دو اضافه ی تشبیهی

 رسیده و کشیده : سجع متوازی

 پرده ی ناموس : اضافه تشبیهی

 ندرد و نبرد : سجع متوازی

 فرّاش باد صبا : اضافه ی تشبیهی

 فرش زمرّدین : استعاره از سبزه و چمن

 دایه ی ابر : اضافه ی تشبیهی

 بنات نبات : اضافه ی تشبیهی و دارای جناس

 مهد زمین : اضافه ی تشبیهی

 خلعت نوروزی : استعاره از برگ و گل

 قبای ورق : اضافه ی تشبیهی

 اطفال شاخ : اضافه ی تشبیهی

 کلاه شکوفه : اضافه ی تشبیهی

 فایق و باسق : سجع متوازی 

وظیفه بریدن: کنایه ازقطع مقرّری

فاحش: آرایه ی ایهام(زشت و آشکار)

معنیِ قسمت دوم ):

  رحمت بی کرانِ الهی مانند باران به همه رسیده و سفره ی نعمتِ بی مضایقه اش در همه جا گسترده است .                     

– آبروی بندگان را با وجود گناهانِ آشکار و زشتشان، نمی ریزد و رزق و روزی آنان را به خاطرِ خطاکار بودنشان قطع نمی کند.

– خداوند به بادِ صبا دستور داده تا سبزه ها و گل ها را مانند فرشی بگستراند و به ابر بهاری فرموده تا مانند دایه ای که به فرزند شیر می دهد گیاهان را مانند دخترانی در گهواره ی زمین پرورش دهد ( و با باران، آنها را سبز کند ).

– خداوند لباس سبزی را از گل و برگ به درختان پوشانده و شکوفه را چون کلاهی به خاطر آمدن فصل بهار بر سرِ شاخه های کوچک قرار داده است .

– شیره ی درختِ انگور به قدرت  الهی به بهترین شربت(عسلِ خالص) تبدیل شده و در اثرِکرامت و پرورشِ او دانه ی خرما به نخلی بلند و استوار تبدیل شده است.

 

**********************************************************************

                 ابر و باد و مه وخورشید و فلک در کارند          تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

                همـه از بهر تو سرگشتـه و فرمانبـردار          شـرط انصاف نباشد که تو فرمان نبـری

آرایه) مصراع اول دارای مراعات نظیر است و تشخیص

سرگشته: کنایه از مطیع و حیران

معنی): بیت اوّل: تمام پدیده های هستی در خدمت تو هستند تا بتوانی رزق و روزی خود را به دست آوری و نباید از خدا غافل شوی.

معنی): بیت دوم: تمام آفرینش ،مطیع و فرمان بردار تو هسـتـنـد، پس از انصاف به دور است  که تو فرمانبردارِ خداوند نباشی.

 

**********************************************************************

* در خبر است از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمّه ی دور زمان محمّد مصطفی ـصلی الله علیه و آله و سلم ـ

                                           شَفیعٌ مُطاعٌ نَبِیًّ کَریمً              قَسیمٌ جَسیمٌ نَسیمٌ وَسیمٌ

                       بَلَغَ الْعُلَی بِکَمالِهِ ، کَشَفَ الدُّجا بِجَمالِهِ           حَسُنَتْ جَمیعُ خِصالِهِ ، صَلْوُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ

         چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان؟           چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان؟

خبر: حدیث و روایت

 کاینات : جمع کاینه ؛ موجودات

 مفخر: مایه ی افتخار

 صفوت: برگزیده

تتمّه:  باقی مانده و متمّم و پایان دهنده .* تتمّه ی دور زمان:مایه ی کمال و تمامی زمانِ رسالت.

آرایه) در سطر اول بسیاری از کلمات دو به دو سجع هستند

 بیت اول عربی: تنسیق صفات دارند

 قسیم، جسیم، نسیم و وسیم جناس دارند

بیتِ فارسی دارای تلمیح است (داستان حضرت نوح و کشتی وی)

معنی قسمت سوم) :

    در حدیث آمده است از پیامبرِ اسلام که سرور موجودات است و  مایه ی افتخار آفرینش است، سبب رحمت و بخشش جهانیان است، برگزیده ی انسانهاست و آخرین پیامبرو مایه ی اِتمام و اِکمال دین  و رسالت است ـ که درود و سلام خدا بر او و خاندانش باد ـ

***(معنی سه بیت)

– او شفاعت کننده ، فرمانروا، پیام آور ، بخشنده، صاحب جمال، خوش اندام، خوش بو و دارای نشان پیامبری است.

– به واسطه ی کمال خود به مرتبه ی بلند رسید و با جمال نورانی خود تاریکی ها را بر طرف کرد همه ی خوی ها و صفاتِ او زیباست ؛ بر او و خاندانش درود بفرستید.

– گروهی که تو پشتیبانِ آنها باشی غمی ندارند و کسی که حامی و نجات دهنده اش تو باشی از حوادث ترسی ندارد.

 

*********************************************************************

* هرگه یکی از بندگانِ گناهکارِ پریشان روزگار، دستِ انابت به امید اجابت به در گاه حق ـ جلّ و علا ـ بردارد، ایزد تعالی در او نظر نکند. بازش بخواند، باز اعراض کند. بار دیگرش به تضرّع و زاری بخواند. حق ـ سبحانه  و تعالی ـ  فرماید : یا مَلائِکَتی قَدِ اسْتَحْیَیْتُ مِنْ عَبْدی وَ لَیْسَ لَهُ غَیْری فَقَدْ غَفَرْتُ لَهُ . دعوتش اجابت کردم و امیدش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده ام همی شرم دارم.

                                     کرم بین و لطف خداوندگار         گنه بنده کرد است او شرمسار                                                                                                                      

واژگان

  اِنابت: توبه   و بازگشت به سوی خ                     

 اِعراض : روی برگرداندن            

 اجابت: پذیرفتن

تضرّع : زاری و التماس    

 جلّ و علا : بزرگ و بلند قدر است      

سُبحانَه و تعالی : پاک و بلند مرتبه است .

 

دستور ):

 جلّ و علا : جمله معترضه

 همی شرم دارم : فعل مضارع اخباری قدیم

آرایه ها: عبارت عربی: آرایه ی تضمین به سخن خدا

 دست انابت : اضافه ی اقترانی  

معنی قسمت چهارم ):

 هر وقت که یکی از بندگانِ گرفتار شده در دامانِ گناه و بد اقبال برای توبه و به امیدّ قبولیِ آن دست به درگاهِ الهی ـ که بزرگ و بلند مرتبه است ـ دراز کند، خداوند متعال به او نمی نگرد اگر دوباره خدا را بخواند و به درگاه او عذر آورد،  باز از او روی بگرداند اگر بار دیگر با زاری و التماس خدا را بخواند …

– خداوند ـ پاک و بلند مرتبه ـ می فرماید : ای فرشتگانم، من از بنده ی خود شرم دارم و او جز من کسی را ندارد پس او را آمرزیدم . خواسته ی او را برآوردم و آرزویش را مهیّا کردم زیرا که از فراوانی دعا و زاری او خجالت می بَرَم و شرم دارم

معنی بیت:

 بزرگواری و لطف خدا را ببین که بندگان، گناه می کنند و او شرمنده می شود .

 

********************************************************************

 

عاکفان کعبه ی جلالش به تقصیر عبادت معترف که : ما عَبَدناکَ حقَ عِبادتَِکَ و واصفان حِلّیه ی جمالش به تحیّر منسوب که : ما عَرَفناک حق َ مَعرِفَتِکَ .

                            گر کسی وصف او زمن پرسد            بی دل از نشان چه گوید باز ؟

                            عاشقان کُشتگان معشوق اند            بـر نیایـد زکُشتگــان آواز

یکی از صاحب دلان سر به جَیب مراقَبت فرو برده بود و در بحرِ مکاشَفت مستغرق شده : آن گه که از این معاملت باز آمد ، یکی از یاران به طریقِ انبساط گفت: از این بوستان که بودی، ما را چه تحفه کرامت کردی ؟

 

واژه نامه و توضیحات

عاکفان:کسانی که در گوشه ای به عبادت می پردازند

 جیب: گریبان ،یقه                           

 معترف: اقرار کننده

 مراقبت: تفکّر عارفانه                       

  واصفان : توصیف کنندگان               

  حلّیه: زیور

مکاشفت:کشفکردن و اشکار ساختن***در اصطلاح عرفانی: دریافت حقایق                

 مستغرق: غرق شده                            

 تحیّر: سرگردانی

معاملت : کار، اعمال عبادی                

صاحب دل: خداشناس                

 کرامت: بخشش

انبساط:حالتی که در آن تعارف و رو در بایستی نباشد،خودمانی شدن

  دستور: (را) در جمله ی آخر:حرف اضافه به معنیِ( برای)

آرایه) حلّیه جمال: اضافه تشبیهی

 جیب مراقبت : اضافه ی اقترانی

 بحر مکاشفت : اضافه ی تشبیهی

 بوستان : استعاره از عالم غیب و مکاشفه

عباراتِ عربی: تضمین به احادیث نبوی 

بیتِ دوم: حسنِ تعلیل آرایه ی تکرار در( کشتگان) و اشتقاق در(عاشقان و معشوق)

معنی قسمت پنجم) :

 گوشه نشینانِ بارگاه پر شکوهش به کوتاهی خود در عبادت اِقرار می کنند و می گویند : آن چنان که شایسته ی توست تو را نپرستیدیم.

– توصیف کنندگانِ زیور جمالِ الهی، دچارِ حیرانی شده اند و می گویند : تورا چنان که شایسته ی توست، نشناختیم.

معنی بیت اول:  اگر کسی وصفِ خداوند را از من بپرسد، منِ عاشق و دل از دست داده چگونه از خدای بی نشان ،سخنی بگویم .

معنی بیت دوم: عاشقان حقیقی ، کُشتگان و فداییِ معشوق ( خدا ) هستند و فردِ کشته شده نمی تواند سخنی بگوید.

– یکی از خدا شناسان به حالت تأمّل و تفکّرِ عارفانه فرو رفته بود و در دریای کشفِ حقایق غرق گشته بود. وقتی که از این حالت(مراقبت و مکاشفت) بیرون آمد، یکی از دوستا(به حالتِ خودمانی و بدونِ تعارف) به او گفت: از این عالمِ غیب که در آن سِیر می کردی چه هدیه ای برای ما آوردی؟

 

**********************************************************************

 

* گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم، بوی گلم چنان مست کرد که  دامنم از دست برفت.

                ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز                 کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

                این مدّعیان در طلبش بی خبرانند                  کان را که خبر شد ، خبری باز نیامد

اصحاب:یاران

مدّعیان:ادّعاکنندگان

را:حرف اضافه به معنیِ:برای     (هدیه کنم اصحاب را)

"م" در( بوی گلم)نقش مفعولی و در  (دامنم)  مضاف الیه و جهش ضمیر ندارند. البته اگر "م" به آخرِ

دست ، افزوده شود، جهش ضمیر دارد.

آرایه):دامن از دست دادن:کنایه از محو و مبهوتِ چیزی یا کسی شدن و خود را فراموش کردن.

سوخته: استعاره از عاشقِ واقعی

بین پروانه و سوخته و عشق :مراعات نظیر

(معنی قسمت آخر)

گفت:در نظرم بود که وقتی به بوته ی گل (جمالِ الهی) رسیدم،دامنم را پر از گل کنم و برای

یاران ،هدیه بیاورم.وقتی رسیدم،بوی گل چنان مستم کرد(جمالِ الهی مرا آن چنان از خود بیخود کرد)

که محوِ آن شدم و خود را فراموش کردم.

معنیِ بیت اوّل: ای مرغ سحرگاهی و ای انسانِ عاشق،عشق ورزی را از پروانه بیاموز که جانِ خود را

فدای معشوق (شمع) کرد و صدایی از او شنیده نشد .(اعتراضی نکرد).

معنی بیت دوم:کسانی که به ظاهر، ادّعای شناختِ الهی را دارند،غافلانی بیش نیستند. زیرا

عاشقانِ حقیقی که خدا را شناخته اند،این راز را فاش نمی کنند.( خبری از ایشان باز نگردد.)

*****************************************************************

 

حسین حسین زاده بافرانیدبیرستان شهید چمرانِ نایین.  (یک شنبه ،هفتم مهر ماه نود و هشت)

 

+

کلمات کلیدی: معنی ,خدا ,تو ,آرایه ,اول ,کسی ,خدا را ,یکی از ,حرف اضافه ,هر نفسی ,می شود ,نکات درس شکر ,درس شکر نعمت، ,شکر نعمت، فارسی ,نعمت، فارسی پایه

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

keyboard_arrow_up